روسر بنه به بالين!
روسر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن
كنسرت شجريان را در سال 87 نديدهام، اما در سال 84 ديدهام. شنونده و بينندهي ايراني با آثار او عالمي دارد و راز و رمزي. البته ما ايرانيها، شايد مثل ساير ملتها و شايد هم بيشتر و غليظ تر و غنيشدهتر از آنها، معمولاً براي خودمان در عوالم ذهن و معنا و ماوراء و اسطوره و خيال و فال و رمز و راز، سير و سياحتي داريم دلنشين و دلپذير.
استاد خرمشاهي حافظ پژوه نشان داده است كه جايگاه فال حافظ در ميان ما ايرانيان چيست و چگونه است؟ با دليل و بيدليل هميشه به هر حال نوعي از حرمت و حريمِ عالَم غيب را براي آن قائل بودهايم و هستيم. عالم پر راز و رمز موسيقي نيز چنين است. خصوصاً اگر عالمِ اين عالَم، ساز و آواز را بر سر تربت باطني حافظ و لِسعدي و مولانا بياورد و چنانكه حضرت لسانالغيب وعده فرموده است آنان را در دايرهي سماع به رقص روح وادارد.
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقصكنان برخيزم
شجريان، استادانه همين كار را ميكند. گمان نميكنم كه اگر مولانا و حافظ و سعدي در مراسم كنسرت او حضور داشته باشند، بتوانند فقط بشنوند و سكوت كنند و دامنكشان برگرد خويش به گردش درنيايند. خصوصاً حضرت جلالالدين محمد كه در اين داستان صاحب سابقهاي آشكار و آشناست و حداقل يكبار در بازار طلافروشان قونيّه با استماع سمفوني زرگران از "زبان زرگري" چيزي ديگر دريافت كرده و آنگاه چنان به جنبش برخاسته كه هرچه در دكان صلاحالدين زركوب بوده نثار شده است. سنفوني نمنم باران، از آواي "نَرمْ ـ نرمِ" چكّش هنرمندانهي زرسازان، آهسته آهسته برامد، بيرون آمد، اوج گرفت و كوه پولاد را مثل غبار زر، دستافشان و سرافشان كرد. به قول سعدي:
دوستان در هواي صحبت يار
زر فشانند و ما سرافشانيم
شبهاي انتشار خبر كنسرت در سال 84، بيژن و منيژه بارها اصرار كرده بودند: "پدر! براي ما بليط بگير". و احمد هر بار پاسخ داده بود: "شما كه بچههاي موسيقيِ پاپيد! شما را چه به سنّتيها؟ من هم كه حال و حوصلهي بليط خريدن و انتظار كشيدن را ندارم. نوارش را خواهيم ديد و خواهيم شنيد. به هر صورت قسمت نيست". ناگهان شبي از شبهاي شروع، صداي تلفن درآمد. همسايه بود. "چند عدد بليط خانوادگي خريدهام. ميدانم كه شما شخصاً قدرشناس موسيقي ملي ايراني. در اين كنسرت كسي بايد شركت كند كه شريك باشد، شيفته باشد. دو سه بليط هم براي شما در نظر گرفتهام."
احمد انديشيد: اين اولين راز و رمز. كنسرت نطلبيده، مراد است. چطور اين مرد به ياد ما بوده است؟ هيچكس نتوانست در برابر دعوت غيرمترقّبه مقاومت كند. خيابانِ ازدحام، درِ ورودي تالار وزارت كشور. گاه از چپ و گاه از راست، كسي ميگذشت كه زخمهاي بر كمانچه ميكشيد: "صد هزار تومان". بليط ده بيست هزار توماني را ميگفت. بازار سياه و پيشنهاد بيشرمانه، سالهاي سال بود كه مسبوق به سابقه بود؛ اما بيشتر در حوزهي اقتصاد. احمد خوشحال شده بود كه ميديد يكبار هم يا چند بار هم، اين بازار براي فرهنگ و هنر پديدآمده است.
تالار سرشار از موج جمعيت بود. استاد و همايون و كلهر و عليزاده در جايگاه آرام گرفته بودند. ديري نگذشت كه ـ سبحانالله! ـ از آنهمه آرامش، چنان ناآرامييي برخاست كه كرانه نميشناخت. كلهر و كمانچه درهم ميتنيدند. چنانكه گاه نميتوانستي تفكيك كني. و تميزدهي كه كلهر كدام است و كمانچه كدام؟ عليزاده و تار در سوي ديگر. پدر و پسر نيز. و سرانجام؟ آواز و ساز و ترانه و تصنيف، نه شور كه شورش برپا كرد. آرام، اما در دستگاه شورش!... و احمد ناگهان صداي سهراب سپهري را شنيد:
ـ دستي افشان!...
دستيافشان، تا ز سر انگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
احمد خود را در بازار قونيّه مييافت، در پي آن شيداي سر و دست افشان، كه حالا در كالبد زمان حلول كرده و از اين روزگار سر درآورده است. يادش آمد. اين شعر سهراب، از معدود شعرهايي بود كه او و دوستان دانشجويش سي سال پيشگاه در كوه ميخواندند و تلاش ميكردند تا كلمات را از سپهر سپيد سهرابِ شاعرانهاش به سپهر سرخ سهرابِ شاهنامه بكوچانند و به تالار تشريفاتي تفسيرهاي سياسي و پارتيزاني بكشانند!
ـ دستي افشان، تا ز سرانگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
ـ باشد كه به صد سوزن نور، شبِ ما را بكند روزن روزن
آواز پدر، آواز پسر. شعله شيدايي، هنور در اجاق جان احمد فرو نخفته بود كه باز هم ناگهان صداي آشنا، صداي آشناي ديگري، در فضاي تالار پيچيد. اين بار انگار محمدرضا نبود، جلالالدين محمّد بود. شجريان نبود، شمس بود. خراساني نبود، تبريزي بود. خراساني و تبريزي چنان درهم تنيده بود كه هيچ چشمي نميديد جز چهره عشق را و هيچ گوشي نميشنيد جز صداي عاشقانهي:
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
آهنگسازي شجريان در اينجا (و هم در آنجا: دستيافشان) معركه است. ابداً اغراق نيست اگر گفته شود انگار از ازل چنين آهنگي را براي چنين غزلي ساختهاند و در دل صاحبدل انداختهاند. كسي نفهميد چه شد. كسي نفهميد چه شد كه احمد ناگهان مثل ابر بهاري جاري شد. اشكهايش دامن دامن ميريخت و چشمهايش لحظه به لحظه سرخ و سرختر ميشد. گويي ماجراي "گراندهتل" و كنسرت عارف قزويني در سوگ كلنل محمدتقيخان پسيان تكرار شده بود. كنسرتي كه بسياري از شركتكنندگان در آن، ميدانستند منظور عارف از تصنيف "گريه كن كه گر، سيل خونگري، ثمر ندارد" چيست و كيست. اما اينجا، آن شب كسي نميدانست ماجرا كدام است؟ نيمهشب، بچهها از پدر پرسيدند. پاسخ نميداد. بامداد فردا گفت: نميدانم چرا ناگهان پردهاي در تالار خيالم آويخته شد. پدرم را ديدم كه مثل مولوي در واپسين شب عمر در بستر آخرين بيماري آرميده و من مثل پسر مولانا تا صبح بيدارم و تا صبح صدبار به اتاق او سر زدهام و او سرانجام خطاب به فرزندش اين غزل را ساز كرده است. اگر قصه مولانا و آخرين غزلش همين باشد و روايتش درست باشد، من آن را به بركت صداي شجريان در عالَم مكاشفه رؤيت كردم. پدر را بستريِ خانهيِ مولانا ديدم و خودم را پرستاري كه تا صبح با شمع ميسوخت.
... و ناگهان يك ماه پس از كنسرت شجريان، مكاشفهي آن شب براي احمد، در عالم واقعيّت، عين واقعيّت، رخ نشان داد. بهمن 84، پدر (عليرغم صحّت و سلامت پيشين) سر بر بالين نهاد. نيمهشب، احمد مثل هميشه به سراغ پدر رفت. نگاهشان درهم آميخت. "كنسرت، كنسرت". يادش آمد. مثل رعد شكست و مثل ابر گريست. پدر چندان توانا به تكلّم نبود. چشمهايش علت را ميپرسيد. احمد بياختيار، اشك و آواز را پيوند داد. حالا بيژن و منيژه هم آواز او را شگفتزده ميشنيدند:
ـ رو سر بنه به بالين، رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن. ترك من خراب شبگرد مبتلا كن، آ... ه، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!
... آيا راز و رمزي بود در آن كنسرت؟ يا ما ملّتي هستيم خيالپرور؟ مثل حافظ كه گفت:
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه از خيال تو خاكم شود عبيرآميز
codex26x
page03

قهرمان!
"قهرمان" در كلاس چهارم دبستان كه ميخواست "مادر" را به عنوان موضوع انشاي خويش وصف كند، از "بانوي چراغ به دست" سخن ميگفت. كليشهي هميشهي بچههاي كلاس انشاء، شرح منافع و مضارّ اشخاص و اشياء بود.
ـــ "فوايد فلورانس نايتينگل را بنويسيد"!
بانوي فداكار؟ زن نمونه؟ پرستار دلسوز؟ مادر بيماران؟ همهشان يك نفر بودند. همهشان يك نفر بود. ايتاليائي مهربان و خستگي ناشناسي كه شب تا صبح، فانوس اميد و عشق را در دست ميگرفت و چشم و چهره بيماراني را كه در ظلمتكدهي درد ميسوختند، روشن ميكرد. انشاي "قهرمان"، الهام گرفته از كتاب بود و استعداد بچهگانهاش در قلمرو نويسندگي. تمام كه شد، آموزگار اشاره كرد و دانشآموزان كف زدند. بچّهها از اسم خوشآهنگ و خارجكيِ "فلورانس" خوششان ميآمد!، هرچند نميتوانستند "نايتينگل" را هميشه درست بخوانند يا درست بنويسند. خود او هم ترجيح ميداد كه وقتي از مادر حرف ميزند، نام و نشانش همين باشد يا به هر حال مشابه همين. و چه بهتر كه چنين مادري از دوردستها بيايد. هرچه و هركه دم دست است، پيشپا افتاده است.
"قهرمان" به دبيرستان كه ميرفت، بازهم ميبايست روزي دوباره براي مادر مينوشت و انشاي تازهتري مينوشت. مثلاً براي "مادر، تِرِزا". راهبهاي كه در كلاس بالاتر خدمت ميكرد و خود را براي مريم و مسيح وقف كرده بود. زني پارسا و پرمحبّت، كه سالها بعد نيز پاپ اعظم كليساي رم را به ستايش خويش واداشت. پيرزني جان گداخته در كوره عشق، كه نفحهي روحالقدس در دل دردمندش اميد ميدميد و او خود را به اختيار بر صليب رنج بالا ميكشيد. بازهم دبيرستانيها به اشاره دبيرشان كف زدند. به قول خودشان "كف كردند"، "چه زيبا بود انشاي اين پسر".
قهرمانِ ستايشگري و مادرستايي، به دانشگاه رسيد. ديگر درسي و كلاسي به نام "انشاء" در كار نبود، امّا او همچنان در قلمرو نويسندگياش "قصد انشاء" داشت. اين بار "كنفرانس" داد. پسربچههاي فرشتهي دبستان و نوجوانهاي شيطان دبيرستان، حالا دانشجوي مغرور و مبارز دانشگاه شده بودند. "نايتينگِل و تِرِزا، خواسته و ناخواسته، آلت دست استعمارگران مدرن يعني امپرياليستهايند. آنها نهايتاً به بورژوازي بينالمللي كه همان سرمايهداري وابسته است خدمت ميكنند"! ليست امپرياليستها و بورژواهاي غارتگر هم هميشه در دست و در جيب دانشجوها آماده بود. نام هيچ صاحب قدرت و هيچ صاحب ثروت و هيچ اهل سياست و هيچ اهل خدمت و هيچ صاحب مردهاي در اين ليستِ ضدّامپرياليست بلاتكليف باقي نميماند. بجز موارد استثنا، هركه سري در ميان سرها برميآورد و نام و نشاني بهم ميزد دير يا زود گوشهنشينِهمين ليست ميشد. پس حالا در اين كلاس بالا، چه كسي را بايد ستود؟
ــــ "مادر" ماكسيم گوركي را.
ماكسيم گوركي، هنرمند رماننويس روسيّه (شوروي سابق) و محبوب كمونيستها و حتّي انقلابيّون غيركمونيست، كتاب معروف و ممنوع "مادر" را نوشته بود. حالا در دانشگاه بايد از مادري سخن گفت كه قهرمان و مادر قهرمانهاي ميدان مبارزه و سياست و شورش باشد. مادر ماكسيم گوركي، كلاسش از مادرهاي ديگران برتر و بالاتر است.
"قهرمان"، غالباً احساس خوشايند سرافرازي داشت. از دبستان تا دانشگاه، همه جا و همه وقت، مادران قهرمان را ستوده بود. چنان زيبا و مؤثّر كه هر بار در پايان نطق و نوشته برايش قبل از انقلاب كف زده بودند و بعد از انقلاب صلوات فرستاده بودند و سرانجام زماني هم رسيد كه هر دو كار را با هم تلفيق كردند. روزي يكي از دوستان دكتر شريعتي تعريف كرده بود: "همسرم باردار بود. از شريعتي پرسيدم كه كدام نام را براي كودكي كه خواهد آمد انتخاب ميكند؟ گفت اگر دختر بود نامش را "رفيده" بگذاريد. پرسيدم رفيده كيست؟ گفت نايتينگلِ تاريخ اسلام است". پيش از آن هم گفته بود: "ديگران از ژاندارك مدام نام ميبرند و ما خودمان ژاندارك داريم، فلورانس نايتينگل داريم، رفيده داريم". و اين هم از نايتينگلِ حجازي و غيرايتاليايياش.
ــــ قهرمان! قهرمان! ... تلفن.
صدايي از آن سوي خط، گفت: دنياست ديگر. به هر حال هر كسي روزي ميآيد و روزي در بستر بيماري زمينگير ميشود. غم مادر سخت تلخ است. گوشي تلفن روي زمين افتاد. "خدايا! مادرم چه شده؟". جوانك به ديوار تكيه داد. آنگاه با سرعت به طرف ايستگاه اتوبوس دويد.
قطار در دل تاريكي ميغرّيد و ميرفت. قهرمان سر را به نشانهي عذرخواهي از پنجره نيايش بيرون برد و آسمان پرستاره را نگاه كرد. مادرش را ديد كه در سحرگاه يلداي زمستاني، باردارِ اوست. اهل خانه خوش خفتهاند. تنها اوست ـ "مادَرَكَم" ـ كه دانههاي درشت درد از آينه پيشانياش پيدرپي ميچكد و رنگ رنج بر چهره چينگرفتهاش گل سرخ انداخته است. مادر، مرگ را تجربه ميكرد. و اين چندمين تجربه بود. هر شب همين حكايت و هر نيمهشب همين حيرت. كوهي از درد و رنج و مرگ، كه هيچكس جز مادر، شانه به زير اين بار نفسگير نميداد. نميتوانست. حتّي پدر، با همهي صبورياش.
قهرمان روي برگرداند و به سوي ديگر چشم دوخت. يلداي بيانتهاي زمان بود. برف ميباريد. مادرش را ديد كه تپّهاي از رخت و جامهي چركين را در كنار نهاده، طشتي بزرگ از آب سرد فلجكننده را در برابر گذاشته، پارچهي برفگير را برسر افكنده و ساعتهاست كه همه گرماي دلخوشياش عشق به خانواده است و اميد به كتري كوچك آبي كه بر سر چراغي به نقطهي جوش رسيده است.
قهرمان، شرمزده روي برگرداند. همچنان مادرِ اوست كه به اندازه دانههاي برف در آسمان پرستاره تكثير شده و بر سر فرزند فراموشكار ميبارد. مادر، گهواره جنبانِ كودكي است كه تمام شب را گريسته است. و مادر نيز تمام شب را ميگريد در انتظارِ خبري و اثري از فرزند دلبندِ در بندش، از فرزندي كه در پشت ميلههاي سياسي زندان، چشم به او دوخته و او با همه وجودش در فراق فرزند شكنجه ميشود.
مادر، مادرِ سالهاي بيماري پدر. مادر، مادرِ سالهاي بيماري فرزند. مادر، مادرِ سالهاي سياسي زنداني شدن همسر و پسر. مادر، مادرِ قهرمانيهاي زندگيِ بدون برق و آب و گاز و كولر و يخچال و لباسشويي و جاروبرقي و اتوموبيل و موبايل و تلويزيون و آسانسور و تِرِدميل و ويبرهشِيپ. مادر، مادرِ روزهاي داغ تلاش و شبهاي يخبستهي انتظار. مادر، مادرِ زايمانهاي بدون پزشك و بستر و بيمارستان. و حالا؟ مادر، مادرِ ستون فقراتِ درهم شكسته و استخوانهاي پوك شده و نفَسهاي به خشكي نشسته و زانوهاي آماس كرده و ...
... مادر، مادرِ چشم دوخته به زندگي دختر پيامبر(فاطمه زهرا سلامالله عليها). مادر، مادرِ دستهاي زخمي و دستاسهاي پرتاول. مادر، مادرِ كار و درد و عشق و عبادت و فداكاري و قلمِ (استخوان)فرسايي. بيحتّي يكبار از كسي پاداشي خواستن، يا سفري، يا سكّهاي، يا حداقل سپاسگزارييي...
ــــ آه...، مادر! چگونه همه را ديدم و تو را نديدم. آه، مادر قهرمان!... فلورانس نايتينگل تويي، مادر ترزا تويي، ژانداركتويي، رفيده تويي، مادر ماكسيم گوركي تويي، قهرمان تويي. قهرماني در همين نزديكي. آنقَدَر نزديك كه در همهي عمر، نتوانستم او را ببينم! آب در كوزه و ما تشنه لبان، يار در خانه و ما گرد جهان.
codex26x
page03

منشور اخلاقي
نقل است كه منشور اخلاق انتخاباتي منتشر شده است. اخلاق انتخابات، اخلاق رسانه، اخلاق مطبوعات، اخلاق نقد و انتقاد، اخلاق امر به معروف، اخلاق نهي از منكر، اخلاق تبليغ، اخلاق شهروندي، اخلاق رانندگي، اخلاق...؟ اينهمه از اخلاق نام ميبريم ولي خدا ميداند كه در عمل، اخلاق را با غين مينويسيم يا با قاف!ظريف نكتهپردازي ميگفت: پانصد سال بعد، در حفّاريهاي باستانشناسي منطقه تهران، هزاران هزار تابلوي راهنماييِ رانندگي از عمق خاك به دست خواهد آمد. باستانشناسان به كمك روانشناسان و جامعهشناسان آن ايّام (پانصد سال بعد)، در ميزگردها و گردهماييهاي مهم و معتبري كه خواهند داشت به اين نتيجه خواهند رسيد و اعلام هم خواهند كرد كه روزي روزگاري در دامنه البرز شهري بوده است بسيار گسترده كه به آن تهران بزرگ يا بلاد كبيره هم ميگفتهاند.
مردمي كه پانصد سال قبل در اين شهر رفت و آمد ميكردهاند، در زمان خودشان قانونگراترين آدمهاي روي زمين بودهاند. هر حركتشان، هر گردش به راست و به چپشان، هر سبقت و سرعتشان، هر بوق و نبوقشان(!) خيابان به خيابان، كوچه به كوچه، وجب به وجب، طبق قانون بوده است و اصلاً بدون قانون تكان نميخوردهاند. آنگاه محقّقان، بعد از اين نتيجهگيري علمي(!) سعي خواهند كرد كه مثل "نوبل" معروف، جايزه بينالمللي "قانونگراترين ترافيك" تاريخ را هم به مردم شهر تهرانِ سنهي 2008 ميلادي اختصاص بدهند و هر سال همين جايزه را به نام تهران در اختيار شهرهاي ديگري بگذارند كه از ترافيك منظّم و روشمند و قانونگراي تهران پانصد سال قبل (يعني دهه هشتاد شمسي) تبعيّت خواهند كرد!
اميدواريم باستانشناسان پانصدسال بعد (در سال 2508 ميلادي و سنه 1886 شمسي) رسانهها و مطبوعات و مقالات و سخنرانيهاي ما را هم حفّاري كنند و انشاءالله به اين نتيجه برسند كه روزي روزگاري در دامنه همين سلسله جبال البرز، احزاب و سازمانها و گروهها و دستهجات(!)و افراد و اشخاصي بودهاند كه هيچ كلمه و جملهاي را نميگفته و نمينوشتهاند مگر اينكه واژه اخلاق را در پس و پيش به كار ميبردهاند. و سپس براين استنتاج علمي و باستانشناسانهشان بيفزايند كه متن تمام نطقها و مقالهها و منشورهاي تهران پانصد سال پيش را جمعآوري كرده به رايانه دادهايم و آنگاه دريافتهايم كه واژه اخلاق در آن روزگار بيشترين رقم كاربرد و بيشترين ميزان استعمال را داشته است. دريغ از تهران پانصد سال پيش، دريغ از هزار و سيصد و هشتاد و شيش! ... چه اشخاص اخلاق پرستي در دامنهي اين البرز ميزيستهاند، چه آدمهاي قانونگرايي در سايه اين سلسله جبال زندگي ميكردهاند. اخلاقشان هم عين ترافيكشان بوده است. عالي! متعالي! ماه!... ياليتنا كنّا معهم!
برعكس آن زمان يعني تهرانِ ماهِ هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي، حالا را نگاه كنيد. حالاي پانصد سال بعد، يعني هزار و هشتصد و هشتاد و شش شمسي را. متأسفانه حالا ديگر از آن ترافيك قانونگرا كه وجب به وجبش تابلو و راهنما و قانون و مقرّرات داشته، و از آن مطبوعات و انتخابات اخلاقگرا كه لحظه به لحظهاش قاعده و ضابطه و منشور داشته، چيزي باقي نمانده است. حالا سال دو هزار و پانصد و هشت ميلادي است و از آن روزگار باستاني پانصد سال گذشته است. متأسفانه حالا رقباي سياسي و اقتصادي و ورزشي و هنري و انتخاباتي و رسانهاي بهجاي مناظره مستدلّ و مؤدبانه، به يكديگر فحش ميدهند. فحش و فضيحت، خودش اخلاق شده است. دريغ از تهرانِ ماهِ پانصد سال قبل كه تهران هزار و سيصد و هشتاد و شش باشد. معالأسف ديگران جامعهي موعودشان را در آينده بشارت ميدهند و ما در گذشته.
دريغ از آن جامعه موعود و مطلوب كه همگان همديگر را همواره به اخلاق رسانهاي و به ورع مطبوعاتي و به تقواي سايتي و وبلاگي دعوت ميكردند. دريغ از آن تهران خوشترافيك و خوشاكسيژن و خوشاخلاق سنهي هزار و سيصد و هشتاد و شش كه ميگفتند: ما بايد در مورد دشمن هم عدالت و اخلاق و قانون را رعايت كنيم، ما بايد فكر دشمن را نقد كنيم، درست است كه دشمن است و فحش خورش هم مَلَس است(!) و حقّش هم هست امّا اگر اين كار براي فحشدهنده عادت شد و بعد همين استثنا به قاعده تبديل شد و آنگاه نوبت به دوست هم كه رسيد همين روحيّه و همين رويّه (در برخورد با او و انديشههاي درست و نادرست او) تداوم يافت، در واقع ما خودمانيم كه ضرر كردهايم و ضربه ديدهايم. زيرا دشمن از اين حيث موفق شده است. موفّق شده است كه اخلاق ما و ادب ما و فرهنگ ما و تربيت ما را تغيير دهد، يا لااقل بر آن و در آن تأثير منفي و مخرّب بگذارد.
ياد باد تهرانِ ماهِ سنه هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي كه فعاّلان سياسي و انتخاباتي و مطبوعاتياش ميگفتند: در برابر حرف نو و كار نو و فكر نو (به صرف نو بودن) تسليم نميشويم و نادرستي و ناروايياش را نيز ميكاويم، امّا بايد بهوش باشيم كه تحمّل ناپذيري در برابر حرف نو و كارنو و انديشه نو به روحيّه و رويّه تبديل نشود. وگرنه به مخالفخواني معتاد خواهيم شد. وگرنه استثنا قاعده خواهد شد.
آفرين بر تهران پانصد سال پيش (در سنه هزار و سيصد و هفتاد و شيش) كه اين آيه شريفه را بر روي ديوار هر مسجد و حسينيّه و مدرسه و ادارهاي تابلو كرده بود: فبشّر عباد الذّين يستمعون القول فيتّبعون احسنه. قول را بشنويد و بهترينش را تبعيّت كنيد. آنها در آن شهر و در آن سنه، ميگفتند لازمه تبعيّت از بهترين، تحمّل كردن نطق ديگري و نوشتهي ديگري است. و گرنه آيه شريفه در عمل ما، بيمعنا و بيمبنا خواهد شد.
امّا دريغ، دريغ، كه حالا يعني سنه هزار و هشتصد و هشتاد و شش، نه از منشور اخلاق انتخاباتي تبعيّت ميشود و نه از منشور اخلاق رانندگي. انگار نه انگار كه منشور يعني من شور! يعني پاككنندهاي كه چركاب رذائل اخلاقي و رفتاري آدمي را ميشورد (ميشويد)! حمّام روح. حمّام خطاشوي. به قول اهالي يكي از روستاهاي قديم: "زندهشورخانه، پاكستان"!
كاش ما را، ما مردم پانصد سال بعد را، حمّام روح نيز در اختيار ميبود. پنداشتهايم كه حمّام جسم كافي است. شيك و شوخ و شنگ و پاكيزه. بيآنكه بدانيم وقتي حمّام روح نبود، جسم زيبا و زينتآلوده را چه حاصل؟ در اين صورت، از كراوات سخن گفتن يا از كرامات حرف زدن، دردي را دوا نميكند. حمّام روح و پاكستان اخلاق، لازم است.

حكايت بيژن و منيژه
دختر و پسر جوان با چند زن و مرد ميانسال وارد حياط كوچك شدند. هنوز حرفهايي را كه لحظاتي پيش، از طريق راديوي اتوموبيل شنيده بودند، به ياد داشتند. راديو، در همان حال كه اتوموبيل از خيابانهاي دامنهي البرز بالا ميرفت، حرفهاي پرشور سخنران را پخش كرده بود: «مهاجمان متجاوز عراقي، خرّمشهر را از چند سوي محاصره كردهاند و از زمين و آسمان ميكوبند، امّا فرزندان دلير مردم مقاومت ميكنند. آخرين خبرها حاكي از اين است كه خوشبختانه دشمن نتوانست كاري صورت بدهد و از خرّمشهر عقبنشيني كرد»!دختر و پسر در كنار چهار مرد و زن به انتظار ايستادند. حياط كوچك، صفا و صميميّت داشت. پسر لبخند زد و خطاب به دختر گفت: خدا را شكر كه امروز روز خوبي است. روزهاي قبل، خبرهاي بدي از جبهه ميرسيد. دست و دلم ميلرزيد كه مبادا اوضاع و احوال جنگ، بدتر و خطرناكتر شود و فضا را تيره و تار كند. امّا خوشبختانه اينطور نشد و حالاواقعاً روز شادي و روز جشن است.لبخند متقابل، پاسخ شيريني بود. و انتظار همچنان دلهرهآور بود: «نكند كه نيايند». دختر، ديدار صاحبخانه را بيشتر از ديدار ديگران دوست ميداشت. و سكوت بر سر ميهمانان سايه انداخت. حياط كوچك را بايد با آسمان بزرگ پيوند ميزدند. و زدند.ـ آسمان امروز چقدر آبي است!
ـ آبيروشن!
ـ آبي آسماني!
ـ به رنگ چشم شما!
ـ آمدند. آمدند. سلام... سلام...
جوانك دست و پايش را جمع كرد و روي به دختري كه مثل مرواريد اشك ميريخت، با لحن خاصّي گفت: ديدي؟ «امام آمد»! براي دوّمين بار بود كه شنيدن اين جمله كوتاه، احساس رؤياييِ بيسابقهاي را در دل آن دو نفر بيدار ميكرد. بار اوّل، دو سال قبل بود. ناگهان روزنامهها خبر داده بودند كه «آمد». بار دوّم هم حالاست. و هر دو بار، زندگي تازهاي با حسّ و حالي غريب آغاز شد، بيآنكه بتوان آينده را پيشبيني و پيشگويي كرد. احوالپرسي و معارفهي كوتاه انجام گرفت. و بعد:ـ مهرّيه چيست؟
ـ هرچه خانم بگويند.
ـ فقط يك جلد كلام الله مجيد.
ـ بايد يك مهريّهي مادّي هم ضميمه بشود.
ـ هرچه خود خانم بگويند.
ـ فقط يك جلد كلامالله مجيد.
ـ بايد يك مهريّهي مادي هم ضميمه بشود.
روحاني اوّل (كه وكيل پسرك بود) چشم چرخاند و به صورتي كه بتوان لبخواني كرد گفت: وقت كم است، زود تعيين كنيد، مگر نميداني فتواي ايشان اين است كه مهريّه بايد ماليّت داشته باشد؟ بايد قبلاً تعيين كرده بوديد.
ـ هرچه خود خانم بگويند!
ـ فقط يك جلد كلامالله مجيد!
ـ بايد يك مهريّهي مادي هم ضميمه بشود!... چنين احساس ميشد كه اگر لحظهاي ديگر تأخير شود، جلسه عقد بدون عقد پايان خواهد يافت. تب و لرزي خوشايند، جوان را فرا گرفته بود و اشك شوق و ذوق از چشم زن و مرد جاري بود. ناگهان روحاني دوّم با صدايي كه خاطرهاش ماندني است، پيشنهاد كرد: پنج سكّه بهار آزاد به نام پنجتن. و اجراي مراسم عقد آغاز شد. امام (به عنوان وكيل زوجه) پس از استيذان از پدر دخترك به وي اشاره كرد و به زبان فارسي گفت: ـ اين خانم را با مهريّهاي كه معلوم شد، و شرايطي كه تعيين شده است به عقد ازدواج دائم اين آقا در آوردم...
الفاظ اصلي عقد نكاح، دوبار به فارسي و بار سوّم به عربي تكرار شد. چنان كوتاه كه انگار پرندهاي بر شاخهاي آوايي سر داد و بال زد و رفت. آنگاه به همان كوتاهي نيز نصيحتي. و سفارشي به سازش. جوانك آهسته زير لب گفت: تنها موردي كه سازشكار بودن و انقلابي بودن، همسان است! (يا يكي از موارد).
اشكها و لبخندها همچنان آسمان آبي را به زمين خاكي پيوند ميداد و عروس و داماد در حلقه مادران و پدران خويش بدرقه ميشدند. حياط كوچك به كوچه باريك پيوست. مردي از شيب كوچه حسينيّه، بالا آمد. روحاني رشيد قامتي كه يكسال بعد رئيسجمهور شد. گزارش جبهه جنگ را آماده كرده بود تا به اطلاع امام برساند. ايستاد. آشنا بودند. سلامي و كلامي ديگر آغاز شد.
ـ خير است انشاءالله.
ـ خانهي امام بوديم. در خانه كوچكي كه كار بزرگي صورت گرفت: «آقا»، ليلي و مجنون را عقد كردند؛ ـ شيرين و فرهاد را! ... بيژن و منيژه را... بهبه، چه خوب. امام كه عاقد باشند، همه هوس تجديد فراش ميكنند!
روحاني از جبهه رسيده، طنزآميز سخن ميگفت. خنديد و خنداند. و خداحافظي كرد. جوانك داماد شده، روحاني همراه را (مسئول مهريه را!) مخاطب قرار داد و گفت خدا را شكر كه آنچه در جبهه جنگ ميگذرد شاديآور است و شادابيآور.و مخاطب سكوت كرد.
فردا خبرهاي پنهان شده بر آفتاب افتاد. طلوع واپسين روزهاي مهرماه59 شمسي، غروب خرمشهرِ آزاد و مستقلّ ِ پيشين را آشكار كرد. بيژن و منيژه را ياراي سخن گفتن نبود. شگفتي و شرمندگي در نگاهشان موج ميزد. روز عقد، درست و دقيق، همان روز بود كه خرّمشهر سقوط كرده بود! و امام ميدانست.
ـ با اين وصف چگونه توانست در نخستين مجلس زندگي مشتركِ ما حضور پيدا كند؟!
ـ و چگونه توانست مباحثهي مشترك ما را در باب مهرّيه، تحمّل كند؟!
ـ اين شرم شگفت را كه ما دو جوانك مدّعي در چنين هنگامهي پرشوري از شهادت و مقاومت و تلخكامي در كوچههاي عشق و رشادتِ خرّمشهر غيبت داشتهايم و جهانآراي زندگي ظاهري خويش شدهايم، «ما خودمان» چگونه تحمّل خواهيم كرد؟!
ـ ما مديونيم؛ مديون زنان و مرداني كه حجلة شرف و شهادت را در خرّمشهرِ استقامت و آگاهي با خون خويش آراستند و ناگفته و نانوشته نيز پيغام دادند كه مبادا هيچكس در برگزاري مجلس عقد جوانان شهرهاي ايران (اگرچه در همان روز سقوط خرّمشهر) كوچكترين خللي ايجاد كند. و حتّي خبر بدهد و حكايت كند و به رويشان بياورد!
... امّا بيژن و منيژه از آن پس به شكرانهي اين اتفاق شگفت، براي هميشه پيمان بستند كه تلخي را، هرچند بزرگ و بسيار و همپايهي سقوط خرّمشهر، با لبخند زدن و بردباري ورزيدن و به روي مهمان نياوردن و هيچ مجلس عاشقانهاي را برهم نزدن و هيچ جلسهي آرزومندانهيي را تعطيل نكردن و هيچ دل اميدواري را نشكستن، تحمّل كنند. و در عمق و اوج شكستها، اگرچه فرو شكستن بيژن و منيژه در چاه افسانهايِ روزگار باشد، از آن واقعه بياموزند و بخوانند:
چه خوش باشد كه بعد از انتظاري
به اميّدي رسد اميّدواري
از آن بهتر وزان خوشتر نباشد
دمی که می رسد یاری به یاری!

زيارتنامهاي براي فردوسي ــ (2)
اعدامي غزنين و بغداد!
يكي نامه سوي برادر به درد نوشت و سخنها همه ياد كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار كزو ديد نيك و بدِ روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان پژوهنده مردم، شود بدگمان
گنهكارتر در زمانه منم از يرا گرفتارِ آهِر منم
ممكن است چنين پنداشته شود كه فردوسي هم مانند بسياري ديگر از شاعران، تنها همين مقدار از رنج سي ساله را تقبّل و تحمّل كرده است كه لازمهي آفريدن ديوان اشعار به عنوان يك اثر سترگِ هنري و تاريخي است. اما چنين نيست. اصلاً و ابداً چنين نيست. حكيم فردوس را نه تنها بار رنج اين ديوان بلكه بار رنج ديوان ديگري(!) نيز كمرشكن و نفسگير و جانسوز بوده است. زمين و زمان فردوسي را بنگريد. رنج ديوان شعر براي هنرمند حكمت آموز خرد پروري مانند او، با همه سختي و صعوبتش ساده و سهل است. به قول خودش:
به رنج اندر آري تنت را رواست
كه خود رنج بردن به دانش سزاست
اما رنج ديوان ديگر يعني ديوان شاه(!) بسي بيشتر و خسته كنندهتر و خطر خيزتر است. فقط به چند و چندين بيت كه در مدح سلطان محمود سروده، نبايد اكتفا كرد. اتفاقاً گاه همان چند و چندين بيت مدح، علامت خطر و اعلام وضعيّت قرمز است. مثال هم داريم:
ناطق، موادّ قرارداد وثوقالدّوله را در مجلس شوراي ملّي بررسي ميكرد. گفت: كساني كه دولت را به وابستگي و اجنبيپرستي و تسليم كردن كشور به بيگانگان متّهم ميكنند، اشتباه ميكنند. زيرا در صدر قرارداد و در اولين مادّهاش، استقلال ايران مورد تأييد و تأكيد طرفين معامله قرار گرفته است. مرحوم مدرّس گفت: "اتفاقاً من در همين مادّهاش حرف دارم! چون اگر در پشت پرده چيزي نبود، نيازي به ذكر اين موضوع هم نبود"!... و حالا چه بسا بتوان به همين حجّت استناد كرد و گفت اگر روابط شاعر و شاه، شكراب نميبود(!)، شايد شاهنامه به مدح سلطان غزنوي نيز نيازي نميداشت. اگرچه گفتهاند كه روابط فيمابين در آغاز خوب بوده ولي بعد از آن براثر سعايت حسودان و بيمعرفتي پادشاهان و احتمالاً ملاحظه احوال بغداد نشينان، تيرگي پديد آمده است.
در هرحال، سخن اصلي اين است كه حكيم توس، رنج ديوان شعر را بسي كمتر از رنج ديوان شاه احساس ميكرد. ديوهاي دربار غزنين و بغداد. هرچند گفته است "بسي رنج بردم در اين سال سي" امّا چه بسا كه سهم بيشتري از اين رنج سيساله، مربوط و معطوف به همان ديوان آدم نمايي باشد كه معمولاً، هم برگرد سلاطين غزنوي حلقه زده بودند و هم برگرد خلفاي عبّاسي.
ديوان سلطان و ديوانسالاري خليفه را به تعبير امروزمان بايد دو انگشتِ ماشه چكان بدانيم كه هرلحظه روي در روي فردوسي آماده شليك بودند. البته ابوالقاسم توس، چنان كه از نامش نيز پيداست، از ابوالقاسم مدينه، نام و الهام گرفته بود. او پيامبر اسلام(ص) را خود اينگونه ستوده است:
به گفتار پيغمبرت راه جوي
دل از تيرگيها بدين آب شوي
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبّي و علي گير جاي
با اين حال، فردوسي هم مانند بسياري ديگر از ايرانيان ژرفانديش و نكته سنج و حقيقتياب، عروبت و ديانت (نژاد و اعتقاد) را تفكيك ميكرده. مكتب تفكيك فردوسي هم اين است! او نه تنها ايندو را يكي و يكسان نميدانسته بلكه درباره خود اعراب (عربهاي حامل پيام و پرچم اسلام) نيز دو گونه داوري ميكرده است. نفي و اثبات. ردّ و تأييد. پس مرحوم ملكالشعراي بهار هم تنها نيست اگر ده قرن بعد از حكيمِ همشهري توسيِ فردوسياش ميگويد:
گرچه عرب زد چو حرامي به ما
داد يكي دين گرامي به ما
ايران از ديرباز، خود را در برابر كساني گرفتار ديده بود كه با سوءاستفاده از نام اسلام و دين، متأسفانه نژاد ايراني را تحقير كرده و نژاد حاكم (اعراب عبّاسي) را آشكارا برتر ميشمردند. لفظ عجم كه از عجمه به معناي عاجز بودن (عجز از بيان)، گنگي نقلي و عقلي، بيزباني و بيدانشي مايه ميگرفت، رسماً بر زبان اعراب اموي و عبّاسي جاري ميشد و ايرانيان را هدف ميگرفت. آنان متأسفانه حتي قرآن و حديث و عبادت و توحيد و تقوايي را هم كه بنا بود از آغاز به منزلهي پيام و پرچم تواضع و تعاون و همسرشتي و كرامت انساني و تساوي حقوق و حرمتِ همطراز در ميان همهي "شعوب و قبائل" و همهي ملل و اقوام تلقّي شود، به ابزاري براي معناي معكوس يعني فخر فروشي و خودگندهبيني و ديگر خوار بيني تبديل كرده بودند. عرب اموي و عبّاسي، خود را آقا و ارباب و صاحب سرشت برتر ميدانست و ايراني عجم را ذليل و نوكر و منفعل و فاقد پيشينهي ديني و فكري و تاريخي ميخواست. فردوسي چنين رخدادي را نميپذيرفت.
مگر نه اين است كه بايد اين آيه را باورداشت؟ آيهاي كه ميگويد: "اي مردم! ما شما را از مرد و زن آفريديم و به قومها و قبيلههاي گوناگون تقسيم كرديم تا يكديگر را به خوبي بشناسيد و در تعارف (شناخت متقابل) و تعامل با يكديگر توفيق پيدا كنيد و هيچ كدام از اين تقسيمات و تمايزات نميتواند مبناي برتري باشد بلكه ارجمندترين شما در نگاه خداوندتان با تقواترينِ شماست؟ اگر چنين است پس براساس سخن صريح پيامبر اسلام، عرب را برعجم و سپيد را بر سياه برتري نيست و برتري جز با ملاك تقوي به رسميّت شناخته نميشود. بنا براين، رفتار و رويّهي دربار اموي و عبّاسي و نمايندگان اين دربار در ايران و حتي خوي و خصلت سلاطيني كه خود را "مُؤَيدِ مِن عِندِ الخليفه" معّرفي ميكنند و سلطان غزنوي هم يكي از اينان است، نميتواند مورد حمايت فردوسي باشد. بالاتر از اين، اساساً فردوسي با همين نظريه و با همين رويّه به جنگ برخاسته و در متن نامهي رستم فرّخزاد به برادرش دست برده، مهاجمان را اهريمنان ناميده و آنگاه دردمندانه و پيشگويانه ميگويد:
زمانه زمانيست چون بنگري
ندارد كسي آلت داوري
ربايد همي اين از آن، آن ازين
ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشكارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
زيان كسان از پي سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
از ايران و از ترك و از تازيان
ژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بود
سخنها به كردار بازي بود
روشن است كه نه خلافت نژادپرست عبّاسي و نه سلطنت قدرتپرست غزنوي، نميتوانند تيرِ طعنهي آشكار و دلدوز و قبض روح كنندهاي را كه از كمان كلام فردوسي پرتاب ميشود، تاب آورند. پارسي سرودن، تاريخ عهد باستان را باز نوشتن، اسطورههاي محّرك را به ياد مردم آوردن، و از همه بدتر(!) در اين ميان برعقيدهي شيعي خويش پاي گستاخي فشردن، هركدام به تنهايي براي "اعدام" فردوسي كافي است. آنهم در زمين و زماني كه سلطان ايران (كاسه داغتر از آشِ خلافت بغداد) به در ميگويد تا ديوار بشنود: "انگشت درجهان كردهام و قرمطي ميجويم"، خصوصاً اگر قرمطياش طوسي باشد!
codex26x

رستم و حيدر!
بعضي، از دو طرف ميخورند. بعضي ديگر هم از هر دو طرف. امّا تفاوتش در اين است كه اعضاي گروه اوّل حلوا ميخورند و اعضاي گروه دوّم چماق!
فردوسي از گروه دوّم بود. از هر دو طرف خورد، امّا چوب. او از يكسوي چوب كساني را خورد كه شاهنامه را بيشتر شهادتنامهاي ديدند در ستايش شرف و شعور و پهلواني و دادگستري و آدميّت و رادي و مردمي، تا در ستايش شاهان متعصّب و مهاجم و مغروري مانند محمود غزنوي. و از سوي ديگر چوب كساني را خورد كه ميگفتند شاهنامه بيشتر تملّقنامهاي است براي سلاطين و طواغيت و ظلمه.
شاهنامه اگر همان بود كه سلطان محمود ميخواست، پس چرا از آن استقبال نكرد؟ يا اگر استقبال كرد، به تلخي و تندي بدرقه كرد؟ صاحب كتاب معروف تاريخ سيستان گزارش داده است كه: محمود گفت اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است. فردوسي گفت زندگاني بر خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد؟ امّا اين دانم كه خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم نيافريد. اين بگفت و زمين بوسه كرد و برفت. محمود، وزير را گفت اين مردك [!؟] مرا به تعريض دروغزن خواند. وزير گفت ببايد كشت! فردوسي دل آزرده يكسر به هرات رفت و در خانه اسماعيل ورّاق (پدر رازقي شاعر) ماند. مأموران محمود به دنبالش تا طوس رفتند و نيافتند.
همين حكايت را صاحب كتاب معروف ديگر يعني "چهارمقاله" با نثر جالب و جاذب قرن ششم هجري چنين روايت كرده است:[قبل يا بعد از جلسهي گفتگوي سلطان محمود و فردوسي درباره رستم؟] محمود با آن جماعت [مشاوران دربار!] تدبير كرد كه فردوسي را چه دهيم؟ گفتند پنجاه هزار درهم، و اين خود بسيار باشد، كه او مردي رافضي است و بر رفض او اين بيتها دليل است كه او گفت:
حكيم اين جهان را چو دريا نهاد
برانگيخته موج از او تند باد
يكي پهن كشتي به سان عروس
بياراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علي
همان اهل بيت نبيّ و وصي
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاك پي حيدرم
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبيّ و علي گير جاي
و سلطان محمود مردي متعصّب بود، در او اين تخليط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله، بيست هزار درهم به فردوسي رسيد. به غايت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد. فقّاعي بخورد و آن سيم ميان حمّامي و فقّاعي قِسم فرمود. سياستِ محمود بدانست، به شب از غزنين برفت. و به هري به دكّان اسمعيل ورّاق پدر ازرقي فرود آمد. و شش ماه در خانه او متواري بود، تا طالبان محمود به طوس رسيدند و بازگشتند. و چون فردوسي ايمن شد، از هري روي به طوس نهاد.
ممكن است نوع يا نحوهي روايتها مختلف و مخالف باشد، امّا آنچه از وراي همه گزارشها ميتوان دريافت همين است كه سلطان محمود غزنوي و حكيم ابوالقاسم فردوسي نه دست در دست بلكه روي در روي قرار گرفتهاند. زبان فردوسي در طرح و شرح حكايت رستم چنان است كه محمود احساس حقارت كرد. چنين استنباط كرد كه شاهنامه، "حديث رقيب" است، حديث ديگران است. شايد بلكه به احتمال قريب به يقين، از فردوسي انتظار داشته است كه شاهنامهاش طرح و شرحِ نام و نشان و نيروي مادّي و معنوي سلطان غزنوي باشد. طبع و طبيعت انسان مستبدّ، همين انتظار را اقتضا ميكند. ميبايست پهلوان پيروز شاهنامه و نماد ملّت ايران و نمايندهي برخوردار از قدرت الهي و آسماني، نامش محمود ميبود نه رستم. ميبايست همه شاهنامه فردوسي يا اقل بخش بزرگترش حكايت مشروح و روايت مبسوطي ميبود از دليريها و لشكركشيها و فتوحات سلطان محمود غزنوي.
آدم مستبدّي مثل سلطان محمود ـ كه البته شايد اقتضاي زمين و زمان هم در آن روزگار همين بوده است ـ فقط از كسي نميرنجيد كه مستقيماً به او پرخاش كرده باشد، بلكه او از كسي هم كه تمام شاهنامه را يا قسمت اعظمش را به ديگران، به رقيبان، به غَزويانِ غيرِ غزنويان (!) و بطور كلّي به زمان و مكاني اختصاص داده است كه غير از زمان و مكانِ مطلوبِ محمود است، به شدّت ميرنجيد. و رنجيد. رنجش سلطان استبداد، در اينجا با رنجش آدمهاي معمول، تفاوت اساسي دارد. رنجش سلطان، صدور فرمان قتل است. و "وزير نيز گفت: ببايد كشت" ... جانمي جان!
سلطان از وزير بهتر، وزير از سلطان بهتر. و اينگونه است كه به تعبير عروضي سمرقندي، "طالبانِ" محمود، براي دستگيري يا كشتن فردوسي، تا توس تاختند ولي او را نيافتند، چون يكسر به هري (هرات) رفته بود. واژه "طالبان" در زمانهي ما به آن گروه از آدميان اطلاق ميشود كه در انديشه و اعتقاد خويش سخت سنگند، سختسرند، متحجّراند و سنگواره، متعصّباند و متصلّب، كورند و كر. البته معلوم است كه اين واژه در كتاب عروضي سمرقندي به اين معنا (معناي خاص در قرن بيست و يكم ميلادي) بكار نرفته بلكه ناظر به همان مفهوم لغوي است، امّا اگر از آن روزگار به اين روزگار بخواهيم پيوند بزنيم، بايد بگوييم اين واژه در اين حكايت، خوش نشسته است! در واقع، سلطان غزنوي كساني را در پي حكيم توسي به تعقيب فرستاد كه انديشه و اعتقادشان تالي تلو "طالبانِ" زمان ما بوده است و هر دو نيز از خاك افغان برخاستند و آه و افغان از دل همه برآوردند. و صد البته حساب طالبان (چه در قرن چهارم هجري و چه در قرن چهاردهم هجري) از حساب ملّت شريف افغان جداست.
اگر راست است كه فردوسي واقعاً آن كلام را روي در روي سلطان غزنوي بر زبان آورده و نيز اگر درست است كه صله سلطان را به حمّامي و فقّاعي يعني به كيسه كش و آبجوفروش (ماءالشعير فروشِ) گرمابه بخشيده، پس بايد گفت نخستين ويژگي برجسته فردوسي و شاهنامهاش، رودررويي با سلاطين مستبدّي مانند سلطان محمود غزنوي بوده است. در اينصورت سرودن ابياتي را كه ستايشگر شاه غزنوي است بايد به علل و عوامل ديگري از قبيل ناگزيريِ گريزناپذير ارجاع داد. همان ابياتي كه گفتهاند پس از چندي به ابيات جديدي در هجو سلطان، تغيير هويّت و تغيير جنسيّت داد.
ويژگي برجسته ديگري كه شاهنامه را به ميدان آن مواجههي تلخ و تند كشاند، شهرت شيعي بودن فردوسي است. فردوسي، ضدّ اهل سنّت نبود، امّا متأسفانه بسياري از درباريان سلطان محمود كه به نام اهل سنّت متمسّك بودند، گرايش ضدّ شيعي داشتند. آنها بودند كه اين بيت را به عنوان دليل رفض فردوسي به دادگاه غزنويان ارائه كردند:
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاك پي حيدرم!
رستم و حيدر در كلام فردوسي، نماد مليّت و مذهب اوبود (بدون آنكه معنايش لزوماً دشمني با مليّتها و مذهبهاي ديگر باشد). و همين دو نماد، كار دستش داد. همان، كه سه قرن بعد در كلام مولوي هم تكرار شد:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست!

گوينده گفت: برخي از علل و عوامل مؤثر يا مقصّر در كاهش جاذبهي كتابخواني، از اين قبيل است: بالا رفتن هزينه چاپ و نشر و نتيجتاً قيمت كتاب، افزايش سالهاي تحصيل و معطوف شدن بودجهي خريد كتاب به (فقط) تهيه و تدارك كتب درسي اختصاصي و كمك درسي، فرهنگ نامساعد در اين خصوص يعني عدم اعتياد (احساس نياز) به مطالعه، گسترش تلويزيون و ماهواره و اينترنت و ظهور كتابها و كتابخانههاي مجازي، سرعت و تراكم در زندگي شهري امروز (كه عوارضي مانند انباشتگي و شلوغي و بيحوصلگي و بيوقتي را همراه دارد)، علل و عوامل ديگر و ديگر... و بالاخره مميّزيهايي كه دم سردي و دلسردي را رواج ميدهد.
گويندهي ديگر گفت: اين يكي، حرف بيربطي است. در همه جاي دنيا، مميّزي هست. فقط اسمهايش فرق ميكند و رسمهايش. مهم اين است كه بيقانوني نشود. كار بايد قانونمند و روشمند باشد...
... در دنياي مدرن، مميّزيها هم مدرن است! فرايند پنهان و پيچيده دارد. بزرگترين مميّزي همين است كه ارباب زر و زور در پشت پردهي بازار كتاب و رسانه كمين كنند و به ضرب سكّهي قلب در غرب بكوشند تا تلويزيونها و ماهوارهها و روزنامهها و خبرگزاريها و كتابهاي سفارشي و فرمايشي و زرخريد را برگلوگاهها و گردنههاي خبرساز و تئوريپرداز و نظريّهانداز غلبه دهند و صداي حقيقت جويان را به اين ترتيب در جهان و جامعه سانسور كنند.
ـ بله، اينهم يكنوع سانسور است. امّا نميتوان اين واقعيّت را ناديده گرفت كه مميّزي در هرحال موجودي است خوش اشتها و سيريناپذير و دائماً (بنا به طبيعتش) متمايل به توسعه قلمرو و افزايش مصاديق و مبتلاي به شكّ و وسواس و سوءظنّ و مصلحتانديشي تمام نشدني...
... يكي از فرقهاي ما با غربيان شايد همين باشد كه آنها (يا بسياري از آنها) وقتي ميخواهند كسي صداي يك بلندگوي خاص را نشنود، ده تا بوق ديگر در اطرافش نصب ميكنند و از ده بلندگو ميبوقند، تا آن صداي مخصوص در لابلاي صداهاي جديد و جوراجور، گم و گور شود. بيشتر، اينطوري سانسور ميكنند. امّا شرقيان (يا بسياري از آنان)، ابتد از سيم بلندگوي باطل گوي سراغ ميگيرند تا حتيالامكان برقش را قطع كنند. اينست كه (به قول شما) غربيهاي پيچيده و پدرسوخته، جلوهي آزاديخواهي پيدا ميكنند ولي شرقيهاي ساده و آزاده، متّهم به ديكتاتوري ميشوند.
ـ يعني جنابعالي ميفرماييد كه حتّي در حدّ اجراي قوانين هم نبايد مميّزي كرد؟ اگر اينطور باشد، معنايش تسليم شدن به ليبراليسم است و سكولاريسم و اومانيسم و پلوراليسم و همه اينها. درحالي كه به نظر من، مميّزي غير از سانسور است. مميّزي براي دفاع از قدرت و ثروت، همان سانسور است. امّا مميّزي براي دفاع از حقيقت، مميّزي علمي و اخلاقي و تربيتي و آموزشي است.
ـ بنده نميگويم قانون بيقانون. امّا ميگويم بايد براي اين مسئله فكري كرد. هم روانشناسي و هم تجربه، نشان داده است كه وقتي مميّزي به شكل شغل در ميآيد و قاعده ميشود و رنگِ رويّه به خود ميگيرد، خوي و خصلت خاصّي را در آدمي نهادينه ميكند. خوي و خصلت خاصّي كه به اقتضاي طبيعتش هول و هراس از هر نوع نوآوري را همراه ميآورد. مهمتر از اين، حتي هول و هراس از كهنهآوري(!) يعني استناد به اصل و اصالت هم پا به ميدان ميگذارد. بهتر است نمونه و نشانه بدهيم. براي اينكه حرف ما را سياسي تلقّي نكنيد و باور كنيد كه كندوكاو عقلي و علمي است و مجرّب هم هست، از كارنامه دولتيها كُد نميآوريم. چون ميخواهيم روانشناسانه نگاه كرده باشيم نه سياسي كارانه...
... يكي از روزنامههاي غير دولتي، ابتكار خوبي دارد. براي جلب و جذب نظر مردم به سمت و سوي كتابخواني، هر هفته يا هر ماه، كتاب خواندني خاصّي را خلاصه نويسيميكند و در اختيار خوانندگانش قرار ميدهد. خود اين ابتكار و اقدام، يكي ازگامهاي مؤثر و يكي از راهكارهاي مفيد در جهت توسعه و تقويت كتابخواني است. در عصر شتاب و شدّت و بيوقتي و بيحوصلگي، به اين ترتيب ميتوان عموم مردم را با خواندن كتابهاي خلاصه شده و كوچك شده، به مطالعه عادت داد. امّا يكي از شاهد مثالهاي ما هم همينجاست. آثار طنز عبيد زاكاني در نظم و نثر، با تلخيص و تخليص، در اختيار مردم قرار داده شده بود. از قضا خلاصهكننده هم استاد همين رشته است، متخصّص طنز است، وفادار به متون است، تنگنظر و خشك انديش هم نيست. با وجود اين اوصاف، دو بيت از شعر تمثيلي و معروفِ موش و گربهي عبيد زاكاني (كه روزي در خلال سخنراني امام خميني هم حكيم ناميده شد) به اصطلاح اصلاح شده بود، مميّزي شده بود.
پس به [مطبخ!] بشد خرامانا
موشكي بود در پسِ [مطبخ!]
زود برد اين خبر به موشانا
... فكر ميكنيد چرا واژه مطبخ (آشپزخانه) را در داخل علامت "كروشه" گذاشتهاند؟ چون اصل (به ترتيب)، "مسجد" بوده است و "منبر"، نه مطبخ.
ـ چه اشكالي دارد؟ اگر بنا باشد كه نسبت به مقدّسات و ارزشهاي معنوي يك ملّت، حتي غفلتاً و ناخواسته اهانت شود يا شائبه و شبههاش در اذهان اهل ايمان شكل بگيرد، ما بايد كدام را مهمتر و مقدّم بدانيم؟ شعر و قصّهي عبيدالله را يا دين و ايمان عبدالله را؟
ـ شاهد از غيب رسيد! البته نبايد به پاي عالَم غيب بگذارم، بلكه بهتر است بگويم شاهد از عالَم عيب رسيد. اولاً سند تاريخي و اصيل را اصلاً نبايد مورد دستبرد قرار داد. درجه خفيفش دستبرد به معناي دست در آن بردن است و درجه شديدش هم دستبرد به معناي غارت كردن است. يعني، بدون قصد غارت، نتيجه عملي و ظاهرياش همين است. ثانياً مطبخ در اينجا معني ندارد و نميتواند جايگزين مسجد و منبر شود ضمناً يادشان رفته كه بيت ديگر را هم مميّزي كنند: "دست و رو را بشست و مسح كشيد، ورد ميخواند همچو ملاّنا"! در كجا؟ در مطبخ؟!
روزي روي ديوار نوشته بودند مرگ برشاه خائن. كساني مرگ را به "درود" اصلاح كرده بودند، اما يادشان رفته بود كلمه "خائن" را هم اصلاح كنند! بنابراين، خوانده ميشد: درود بر "شاه" خائن. عبيد ميگويد: گربه پس از كشتن و خوردن موشي كه مست بود و عليه وي شعار داده بود، پشيمان شد و براي توبه كردن به مسجد رفت. آنگاه وضو گرفت و مسح كشيد و استغفار كرد و گفت كفّاره ميدهم (ديه ميدهم!). در اين اثنا موش حقير و خام و ذوقزدهاي كه در پشت منبر پنهان بود شتابان به ميان همكارانش رفت و درباره توبة گربه، اطلاعرساني و خبررساني كرد. (لابد به قرينهي همين كلمه، اختراع موشك يا لااقل پيشگويياش را ميتوان به عبيد زاكاني نسبت داد!). ثالثاً همه لطف و ظرافت كلام حكيمانه عبيد، از همين جا برميخيزد كه او در برابر رياكاريهاي منافقانه يا ظاهرسازيهاي معتادانه حتي اگر در پوشش مسجد مقدس هم باشد موضع گرفته و با روانكاوياجتماعي اش به سراغ بيماران و بيماريهاي رايج روزگار رفته است...
... البته فكر ميكنم اين مميّزي، كار خود مميّز نباشد و با مراجعه به سرمميّز(!) اتفّاق افتاده باشد، امّا نخست اينكه: نمونه منحصر به فرد نيست و بسياري از اصلاحات و ابداعاتِ ديگر هم در مراكز ديگر، از همين قبيل است. ديگر اينكه ريشه و روحيّه را بايد روانكاوي كرد. مصلحت انديشي، سوءظن و شكّاكيّت چه به قصد دفاع از قدرت و ثروت و چه به قصد دفاع از حقيقت (فارغ از حسن قصد و حسن نيّت) همواره همين محصول را به بار ميآورد، مرز پاياني و حدّيَقِف در عمل ندارد.
گوينده ثالث ساكت كه تاكنون گوش به هر دو سپرده بود، آتشبس داد و گفت: جمع قولين، راه نجات است. قانون بايد مبناي اصلي باشد. از اِعمال سليقه و نظريه شخصي حتيالمقدور بايد پرهيز كرد. قاعده و استثناء، اصل و فرع، كلّ و جزء، هيچكدام نبايد جابجا شود. اصل بر مميّزي فكري و عقلانيِ جامعهي رشيد و آگاه است. مميّزيهاي ديگر خلاف اصل است و نبايد حالت استثنايياش را از دست بدهد و مصداق "تخصيصِ اكثر" باشد. عقل و برهان و تجربه و نيز شيوههاي موفّق ديگران را بايد در اين مسير بكار گرفت.
codex26x
page03

اقتصاد بيمار
ملانصرالدين از انتهاي حياط به طرف اتاق ميآمد. (بچههاي آپارتماني امروز نميدانند كه سابقاً ميان دستشويي و هال و آشپزخانه و اتاق خواب، فاصله جغرافيايي وجود داشته است). باري ناگهان تگرگ سختي باريدن گرفت و سر بندهخدا را شكست. خون جاري شد و دردش آمد. ملانصرالدين به سرعت داخل مطبخ شد، سر هاون سنگي بزرگ را از داخل كابينت برداشت و برگشت. آنگاه سر هاون را رو به آسمان گرفت و گفت: اگر مردي سر اين را بشكن، شكستن سر طاس من كه كاري ندارد.
حالا مدّتي است كه "توّرم" به همان سر هاون سنگياي كه اشاره شد، تبديل شده است. حافظهام يادآوري ميكند كه اين تمثيل را زياد بكار بردهام. در دهه هفتاد، خطاب به دوستاني كه ميخواستند سر به تن فلان فيلم و فلان سينما و فلان كتاب رمان و فلان جزوه شعر و فلان مجلّه نباشد و به زبان حال ميگفتند: "بايد سر خصم را بكوبيم به سنگ"، همين حكايت تمثيلي را روايت ميكردم. البته اين "تز" تاريخي "سر خصم به سنگ كوبيدن"، ريشهدار است. جوانان انقلابي سالهاي مبارزه با رژيم شاه هم، در اعلاميهها و دفاعيههايشان مينوشتند و ميگفتند:
يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ
يا او سرما به دار سازد آونگ
البته همانطور كه ملاحظه ميكنيد، سراينده و خواننده اين بيت، خودش را فقط مسئول و متخصص مصرع اول نميداند بلكه براي مصرع دوّم هم آمادگي و تخصص دارد، ولي ما كمكم با بعضي از افراد هم روبرو شدهايم كه تنها براي كوبيدن و شكستن سر ديگري اعلام آمادگي و تخصص ميكنند. باري بگذريم. روزي واحد موتوري مقابله با تهاجم فرهنگي دهه 70، به سينماي قدس ميدان وليعصر تهران حمله كرده و شيشه شكسته بود كه چرا فيلم "تحفه هند" را نمايش ميدهد. تحفه هند، با بازيگري هنرمند معروف و توانا اكبر عبدي. و با مجوّز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي آنهم در دوره مهندس ميرسليم (كه پس از سقوط رژيم ليبرالي قبلي در وزارتخانه مزبور عهدهدار مسئوليت و مديريت شده بود).
با دوست مطبوعاتياي كه در همان باب سخن ميگفت و همين ماجرا را تئوريزه ميكرد، صحبتكنان در خيابان فردوسي به سمت توپخانه (قرارگاه روزنامههاي كيهان و اطلاعات در آن ايّام) پيش ميرفتيم. ديديم در همان خياباني كه صاحبش (ابوالقاسم فردوسي) شتر شاه محمود كشورگشاي را با بارَش نپذيرفته بود و عملاً مرگ را بر سكّه و دلار ارسالي سلطان غزنوي ترجيح داده بود، منالباب الي المحراب يعني از خود ميدان مجسّمه تا دم مسجد امينالسطان، جواناني كه كارشان سكّه است يكسره فرياد ميزنند: سكّه، دلار، سكّه، دلار، سكّه، دلار. و همان زمان يكي از مواقع اوجگيري نرخ سكّه و دلار بود. هر روز نرخ بالاتر و قيمت گرانتر و روي اجناس و كالاها تأثيرگذارتر و سر هاونِ تورّم هم سنگيتر و سنگينتر.
حكايت تمثيلي ملانصرالدين و قصه تگرگ و سرِ هاون را شرح دادم و گفتم: عزيز ستمستيز، اگر مردي اين را بشكن، سر هاونِ سنگي تورّم را بشكن. يك ضربالمثلِ تاجرانه ميگويد: سرم را بشكن نرخم را نشكن، ولي تو اگر توانستي سر را نشكني نرخ را بشكني، مردي. سر تورّم، همان نرخ تورّم است. به هر حال، نميدانم درست گفتم يا غلط گفتم، ولي گفتم!
عبارت شرطيهي"اگر مردي" در اينجا معناي توهينآميز ندارد. منظور و مفهوم اين است كه اگر ميتواني و اگر هنرش را داري و اگر پهلواني، بلكه ميشود گفت به همين دليل كه مردي و انرژي داري و هنرمند هم هستي، توان و هنر و ورزيدگيات را در اين طريق بكار ببر. يا، در اين طريق "هم" بكار ببر. شيشه شكستن هنر نيست، نرخ شكستن هنر است. البته اِعمال قدرت قضايي و قانوني به جاي خود محفوظ و لازم است، امّا رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، چيست؟ چه در عرصه فرهنگ و چه در عرصه اقتصاد، رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، بسترسازي و بستر توليدسازي و نگاه ساختاري است. اِعمال قوّهقهريّه قانوني و قضايي در جاي خودش مكمّل است، جايگزين نيست. شايد رويكرد اصلي و اولويت اوّل هم به آن نتوان گفت.
چندي پيش دانشآموز دانشجو شدهاي نمونهنشان داد و يادآوري كرد كه سوار اتوموبيل پنجاه ميليوني همكلاسي دوران دبيرستانش شده و به نوشيدن قهوهاي در دفتر "برج مسكوني تجاري"شان دعوت شده است. خلاصه كلام، قهوه وقتي مزّه كرد كه معلوم شد پدر مشاراليه سي ميليارد تومان هزينه كرده و برج را ساخته و پرداخته، به نحوي كه هنوز فارغ نشده صد ميليارد تومان (به قول بنگاهيها) فروش ميكند. "حقوق سر برج" به اين ميگويند، نه به حقوق سربرجِ بني كارمند. يعني هفتاد ميليارد تومان سود.
در اينجا مقصّر كيست؟ آيا ميتوان سازنده برج را مقصّر دانست؟ آيا ميتوان بانك وامدهنده را مقصّر دانست؟ از يك طرف، سازنده ميگويد: خدا پدر مرا بيامرزاد كه به هر حال كار توليدي كردهام و به عرضه افزودهام. با عرصة كم و عرضةزياد، ساختماني را تحويل دادهام كه هم كمك به اشتغال جوانان بوده، هم كمك به توليد مسكن، هم كمك به اداره ماليات و هم كمك به بانكهاي خود دولت. و بعد ميپرسد: شما بودي اين كار را نميكردي؟ اين سود را نميپذيرفتي؟ با هليكوپتر روي تهران ميپاشيدي؟ از طرف ديگر، وامدهنده هم ميگويد: وام را (ببخشيد تسهيلات را) به كسي دادهايم كه بهره بانكي را (ببخشيد سود عقود شرعي را) و اقساط بازپرداخت را در سررسيد معيّن برگرداند و تضميني هم وجود داشته باشد كه مبالغ خروجي از بيتالمال ملّت و دولت، دوباره به جاي اصلياش برگردد. مگر نميگوييد پول به جايي بايد برود كه مولّد باشد و تضمين شده باشد؟ كاسه به جايي ميرود كه قدح باز آيد (قدح باز آرد). يعني ميفرماييد وام بانكي ميلياردي را به فلان آقاي قلميِ قلم به دست بدهيم كه همه را از "دريچه" بر باد دهد؟
امّا... امّا با وجود همه اين حرفو حديثها، همچنان نه عين عدل و نه واو وجدان و نه الف انصاف نميپذيرد كه سي ميليارد تومان (جمعِ مبالغ نقدي برجساز و تسهيلات اعطايي بانكي) هزينه شود يا بفرماييد سرمايهگذاري شود، آنگاه در مدّتي نسبتاً كوتاه هفتاد ميليارد تومان زايش داشته باشد. خوش به حال زائويي چنين.
در اينجا "سيستم اقتصادي" است كه اشكال دارد، "بستر كلان اقتصادي" است كه مشكل دارد، "ساختار اساسي اقتصادي" است كه سي ميليارد را به صد ميليارد تبديل ميكند. اگر سه ميليارد تومان سود به دست آيد، كم است؟ اگر ده ميليارد تومان به دست آيد كم است؟ بايد حتماً هفتاد ميليارد تومان باشد؟ انصافشو شكر، مصّبشو شكر، اشتهاشو شكر، عدالتشو شكر، سيستم و ساختار و بسترشو شكر!
امّا... امّا آيا اينجا همانجاست كه محاكمه و مجازات و قضا و جزا و ممنوعيّت و حتّي (به قول قديميها) داغ و درفش، كارساز باشد؟ يا به اين ترتيب كار بدتر خواهد شد و باز هم دودش به چشم طبقات محتاج و متوسّط خواهد رفت؟ بنابراين، "بستر طبيعي" بايد چنان باشد كه چنين سودي را به دنيا نياورد. "اقتصاد بيمار" است كه از سي ميليارد، هفتاد ميليارد را سزارين ميكند. بله، سر هاون سنگي را بايد شكست نه سر سازنده ساختمان را!

تجربه تركيّه
شايد روزي ديگر هم اين حكايت را ـ البته به اجمال و اشاره ـ از همين دريچه براي رهگذران كوچه روايت كرده باشم. حالا قند مكرّر است. چون حتّي خواب و خيالش هم به ذائقه آدمي شيرين ميآيد.
سال 84 بود و راديو تهران، دريچهاي را به خانة ملّت باز كرده بود كه معمولاً باز ميكند. شايد "اف.ام" بود و شايد مخفّف فرمايشات مستقيم يا فيوضات مجلس يا عبارت ديگري از همين قبيل بود. آن روز، نگارنده هم مستمع بود و ميشنيد. خدايش نگهدار باد. وزير اقتصاد را ميگويم. سخن بسيار ميگفت. از مجموعه سخنان وي، اين جمله را همچنان هنوز به خاطر دارم: تركيّه را نگاه كنيد. تورّمش دو رقمي بود. يكي از بزرگترين موفقيّتهاي دولت تركيّه اين است كه نرخ تورّم را يك رقمي كرد.
مفهوم كلام جوانمرد اين بود كه ما هم ميخواهيم همين كار را بكنيم. خود من هم در دل گفتم خدا را چه ديدهاي؟ چه بسا كه همينطور بشود. و چه خوب است كه در طريق انجام چنين كاري، هم اهل دانشاند هم اهل تجربه. دانش را كه اسماً و علماً در اختيار دارند، تجربه را هم كه خوشبختانه رسماً و عملاً (همانطور كه ميشنوم) باور دارند. يعني لااقل غيرمستقيم، موفقيّت يك كشور همسايه در تبديل نرخ دورقمي به يك رقمي، پذيرفته شده و به عنوان الگو معرّفي ميشود. كسي نيز نميتواند طعنه بزند و بگويد: هوم! تكنوكراتها و ليبرالها از اين مثالها بسيار آوردهاند و بسيار ميآورند. نه، اين بار كلام از زبان جوانمردي شنيده ميشود كه با هيچكدام از اين قبيل دشنامهاي خوشنام، سنگسار نميشود.
شنيده بوديم در روزي روزگاري نه چندان دور، منحني نرخ تورّم تركيّه چنان سيرصعودييي داشته كه دو رقمياش به سمت سهرقمي در حركت بوده، بعد با اقدامات مؤثّر به سير نزولي روي آورده و ترقّي معكوس كرده است. يكي از مواردي كه ترقّي معكوس (يا تنزّل ممدوح) بد نيست، بلكه به قول اصفهانيّون خيليام خُبِس، همينجاست. خدا ميداند به عنوان همان مستمع راديويي در همان نيمهي سال 84، چقدر احساس خوشحالي و خوشوقتي و خوشبختي كرديم از اينكه شنيديم "ديگر قرار نيست بسوزند عاشقان". البته از اوّل هم قرار نبوده، ولي كاري است كه نبايد ميشده و شده، و حالا ديگر قرار نيست بشود. و اين، خيلي عالي است. عليهذا آنروز و آنشب كه نطق وزير اقتصاد را شنيدم، با تكرار و تجديد تصوّر نرخ نزولي تورّم در پردة ذهنم (كه مثل آزمايش معروف پاولوف هِي موجب ترشّح بزاق يك رقمي در زير زبانم ميشد)، مدام اين مصرع از غزل مرحوم عارف قزويني را با خودم زمزمه ميكردم كه: بهبه! "در چه ره خرج كنم اينهمه دارايي را".
سه سال بعد. (عين فيلمهاي سينمايي). و حالا سال 87 ميباشد! دو انگشت به علامت پيروزي، رو به بالا ميباشد، دو انگشت هم به علامت عكس و در جهت مخالف، روبه پايين ميباشد. همين عدد 87 را عرض ميكنم. يعني چه؟ يعني از يكطرف جديداً گفته ميشود اصلاً قرار بوده نرخ تورّم تا 70 ـ 60 درصد بالا برود ولي ما نگذاشتهايم اينطور بشود و منحني نرخش را كشيدهايم پايين تا رسيده به 18 درصد. و در واقع به اين ترتيب چيزي قريب به 52 درصد پيروزي و دارايي به دست آوردهايم. امّا از طرف ديگر، كساني ديگر كه نميتوانند اين درصد بالاي تفاوت را تحمّل و تصديق كنند (و مقداري مرض هم دارند علاوه بر مقداري غرض!)، اينها باز گوشِ خيلي كرِشان را سپردهاند به همان حرف و حديث راديويي سال 84 و مرتّباً ميگويند پس چه شد آن نرخ دورقمييي كه قرار بود يك رقمي شود و مثلاً 19 به 9 تبديل شود و خوشبختانه برايش الگوي عيني هم از همين نزديكيها (تركيه) استخراج شده و معرّفي شده بود و اينها؟!
ـ ملاحظه ميكنيد؟ اينها عدد 10 (19 منهاي 9) را ميشنوند ولي عدد 52 (70 منهاي 18) را نميشنوند. خيلي كرند. حتّي ميشود گفت كور هم هستند. يكي را ميبينند، يكي را نميبينند.
امّا از همهي اينها گذشته، از اين دولت و آن دولت گذشته، از اين وزير و آن وزير گذشته، از شوخي و جدّي گذشته، راستي اگر راست است كه نرخ دورقمي تورّم تركيّه به يك رقم تبديل شده است، آيا نميتوان از دولت همسايه و همكيش پرسيد كه فوت و فنّ كار چگونه بوده و چه تجربههايي در اين باب وجود دارد و قابل انتقال هم هست؟ اينجا كه ديگر سخن از اروپا و آمريكا در ميان نيست تا گفته شود تجربههاي آنها براي زبالهدان تاريخ خوب است. اينجا تركيّه است، كه گفته ميشود هم اكثريت ملّتش مسلمان و معتقد است، هم اكثريت مجلس و دولتش. و اين حرف (يعني خبر تبديل نرخ تورّم تركيّه از دو رقم به يك رقم) نيز در زمان و مكاني بر زبان آورده شده كه هم گويندهي ايراني دولتياش حزباللهي و اصولگرا بوده و هم شنوندهي ايراني مجلسياش.
پس ديگر چه رادع و چه مانعي براي پرسيدن و تجربه آموختن؟ نه اينست كه دين ما به ما ميگويد: خُذِ العلمَ، خذالحكمه، وَلَوْ مِن اهلِ الشّرك، ولو من اهل الضّلال؟ دانش و حكمت را بگيريد، حتّي از مشركان و گمراهان؟ تا چه رسد (به قول خودتان) به اسلامگرايان؟ تا چه رسد به عبدالله گل و رجب طيب اردوغان؟! مگر تحليل و تفسير رسمي و رسانهاي خود ما، درباره اسلامگرايان ترك، اين نيست كه مستقلاند و مردمياند و اسلامياند و آمريكا گرا نيستند و بلكه دولتهاي اروپايي و آمريكايي از روي كارآمدن آنان ناراضياند و آنها عليرغم سياست غربيها و تمايل رفقاي نظامي و قضايي و اقتصادي و سياسيشان در تركيّه با رأي اكثريت مردم و متأثّر از موج اسلامي ايراني دهههاي اخير زمام قدرت را به دست گرفتهاند؟
پس به اين ترتيب، حالا كه همگان ميگويند بسياري از بحرانها را تورّم ترتيب ميدهد، چرا صادقانه و فروتنانه از مجموعه يا به قول امروز از پكيجِ عينيِ همين كشور همسايهي همكيشِ وزيرپسند (وزير دارايي پسند) خودمان نميآموزيم؟ نبايد از تجربههاي خوب ديگران بياموزيم؟ پاسخ بايد عليالاصول مثبت باشد، مگر اينكه كسي بگويد وزير سابق اقتصاد و داراييمان(مرحوم دانش جعفری!) چنين چيزي نگفته و اگر گفته بيخود و بيجا گفته و (اگر، هم گفته و هم با خود و باجا گفته) ما اساساً تجربه تركيه را قبول نداريم، عاشق چشم و ابروي رجب يا عبدالله هم نيستيم كه آن ترانه و تصنيف مشهور را بخوانيم: دل بردي از ما* به يغما، اي ترك غارتگر من!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اصل: من

فرايند مفلس شدن!
فصاحه سحبان و خطّ ابن مقلّة
و حكمة لقمان و زهد ابن ادهم
اذا اجتمعت فيالمرء والمرء مفلس
فليس له قدر بمقدار درهم!
اگر زيباگوييِ "سحبان وائل" و زيبانويسي "ابن مقله" و زيباانديشي "لقمان حكيم" و زيبا زيستيِ "ابراهيم ادهم"، همگي در وجود يكنفر جمع شود كه آدم ناداري باشد، چنين كسي به قدر يك درهم هم ارزش نخواهد داشت.
بله، اين سخن، اغراقآميز است. ببخشيد، شعر است. و البته تعريف خود شعر هم، قربانيِ همين اغراق شده است. گفتهاند: "احسنُه اكذبُه". شعر، بهترينش آن است كه دروغترين باشد! ولي به هرحال سخن اغراقآميز هم ممكن است كپيبرداري از واقعيت باشد. از واقعيّتِ كاه يا كوه. همين امروز و همين امشب، مهمان تازه واردي را نشان كنيد كه وارد يك مجلس عروسي ميشود. خوشنويس است، اديب است، فصيح است، حكيم است، زاهد است، "همهي اينها باهم" است، هرچه خوبان همه دارند او يكجا دارد، امّا مفلس است، ارزانپوش است، نيازمند است. در مقابل، مرد ديگري را مجسّم كنيد كه وارد مجلس ميشود در حالي كه نه خطّش خوب است نه سخنگويياش نه علمش نه زهدش، ولي تا دلتان بخواهد ثروتمند است. لطفاً پيدا كنيد پرتقالفروش را. يعني ترسيم بفرماييد تابلويي را كه نشاندهندهي تعداد ركوع و سجود آدمها در محرابِ همين قبلهي عالم است.
بله، ميدانم. ميدانم كه جامعه ما خوشبختانه از اين زمينه و زمانهبرخوردار است كه به عل