دریچه
بنی بوق !
« جالینوس حکیم ، ابلهی را دید که دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد . گفت : اگر این نادان نبودی ، کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی » !
شیخ طنّاز و سخن پرداز ما سعدی شیرازی علیه الرحمه اگر گزارش به « گلستان ترافیک تهران » می افتاد ، کجا می توانست اینهمه نکته پرانی و شکر افشانی کند ؟ ای بسا که در این شلوغ بازار آدمیّت آزار به جای گلستان ، « خلستان » می نوشت .
چنانکه اگر یکی از اینهمه قبض ( آب و برق و تلفن و ایضاً قبض جریمه ) را به دست سعدی یا حافظ می دادند ، این بزرگمرد قبض روح می شد و آن بزرگوار نیز نطقش کور .
هم طبیب حکیم یونان ( جالینوس ) و هم ادیب حکیم ایران ( سعدی ) اگر در این ترافیک وانفساه ، فرمان می راندند ، هر روز به رای العین ملاحظه می فرمودند صحنه های پی در پی « ابلهی » دست در گریبان دانشمندی زده » را ( !) ، یا بالعکس ، یا حتّی « دانشمندی دست در چاک گریبان دانشمندی دیگر فرو برده » را .
نتیجه گشت و گذار در « کنار آب رکناباد و گلگشت مصّلی » معلوم و معیّن است . از باغی به باغ دیگر نقل مکان کردن و از چشمه ای به جوار چشمه دیگر رفتن و از سایۀ درختی به طرفه العینی تا سایۀ درخت دیگر خزیدن و خرامیدن ، معلوم است که چه حال و حاصلی دارد . رانندۀ گیج و گنگ شده ی اکسید کربن خورده ی ترافیک تهران هم اگر در حال و هوای « شیراز و آب رکنی و آن آباد خوش نسیم » در قرن هفتم و هشتم هجری رانندگی می کرد ، مسلّماً ترجیح می داد که هر بار به جای آنکه گریبان ابلهی یا دانشمندی را چاک دهد و کروکی صحنۀ تصادف را بر گلو و گردنش بیاویزد ، عاشقانه یا عارفانه ( به یاد فرشتگان یا از آب و گل سرشتگان ) . خرّم و خندان ، قدح باده به دست ، بگوید :
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامۀ تقوی و خرقة پرهیز !
جالینوس حکیم یونانی اگر راست می گوید ، دست مولانا سعدی و مولانا حافظ را بگیرد و به شهر ما بیاید و در صف تاکسی در ساعاتی که می گویند نقطه پیک ترافیک است منتظر بایستد و ذکر داَیمی « یا مستقیم یا مستقیم » را بر لب داشته باشد و در هر ثانیه پنجاه بوق بشنود و با هر بوق به قاعدۀ پنجاه متر تمرین پرش کند و سپس مجبور شود که ورد جدید « یا در بست یا در بست » و « یا پنج هزار یا پنج هزار » را تکرار فرماید . آنگاه اگر ( نه در پایان روز ) بلکه در همان اوایل روز به گریبانگیری دانشمند با دانشمند و یا ابله و ابله یا دانشمند و ابله گرفتار نیامد ، دست و زبانش را با اجازه خودش می بوسیم و بر خاک پای او و حکیمان همراهش سر عذر خواهی می ساییم .
خود نگارنده اعتراف می کند که در این ترافیک تاریخی ، مدتی است از فرط سماع و استماع بوق ، بیغ شده است . به جای همه نگارندگان و نگارگران و نگاران تاریخ در باغ ترافیک شهر ما ( باغ بوق ) خالی است تا از نزدیک دریابند که چرا بعضی از ما گاه و بیگاه در زندگی شبه ماشینی امروزمان « توی باغ » نیستیم و راه را از بیراه تمیز نمی دهیم و از قافله غافل می مانیم ؟ ما که ناسلامتی سلامتیم . چنینیم . حالا شما حال و احوال بیماران بستری شده در خانه ها و بیمارستان ها و آسایشگاه ها را دریاب . و بیندیش که آنان با فضای آغشته از آلودگی های دود و بوق و ترافیک و « دست ابله در چاک گریبان دانشمند » و بیمه بدنه و بیمه شخص ثالث و حسابداری بیمارستان و بیلان مالی و بیمه درمانی و آنگاه در پایان با تن بیمار و روح مجروح خود چه می کنند .
پیامبر اسلام ( ص ) بار ها و بار ها خطاب به منادیان و مدعیان ایمان فرموده بود : « اَلا اُنَبَئُکم ، لَم سُمّیَ المؤمن ُ مؤمناً ؟ » نمی خواهید به شما بگوییم که چرا مؤمن را مؤمن نامیده اند ؟ به قول مؤمنان فاضل قرن چهاردهم هجری « وجه تسمیه مؤمن » چیست ؟
چرا ؛ یا رسول الله . چرا یا رسول الله ؟
لایمانه النّاس َ ، علی انفسهم ، و اموالهم . ( بحار ) .
مؤمن را بدان سبب مؤمن نامیده اند که مردم در حضور جانشان و مالشان از جانب او در امانند . هیچ خوف و خطری از سوی او احساس نمی کنند . همان ایمان او ، امان نامه است . همان ایمان او ، امین جان و مال آنها است . اهل ایمان کسی نیست که فقط در حوزۀ حرف و حدیث اهل ایمان است . بله ، او هم البته اهل ایمان است ، ولی در همان حوزه که احتراماً به استحضار رسید . اهل ایمان ، فراتر از آن ، کسی است که اهل امان است ، اهل امانت است .
پیامبر ( ص ) با کلام و پیام دیگری ، در مسیر حرکت و حیات ما ، چراغ راهنما روشن کرده است . « المسلمُ ، مَن سلم َ المسلمون َ ، من لسانه و یده » _ ( کنز العّمال ) . مسلمان همان کسی است که مسلمانان دیگر ، از آزار دست و زبان او در امانند .
ما و شما می توانمی بسیاری از صحنه ها و جلوه های حیات اجتماعی خود را _ از جمله ترافیک شهری و رفت و آمد خیابانی _ را ا تعقیب همین چراغ راهنما که علامت سلامت و عدم سلامت است ، ارزیابی کنیم .
البته فراموش نباید کرد که « ترافیک » یک « نماد » است . بسیاری یا برخی از ما ( خودتان واژۀ حداکثری یا حداقلی اش را انتخاب کنید ) ، همین اخلاق و همین رفتار را در ترافیک خیابان اقتصاد هم خود آگاه و هم نا خود آگاه به کار می گیریم . در ترافیک خیابان سیاست هم . در ترافیک خیابان حزب و جناح و جریان هم . جلو انداختن خود به هر قیمت و از جمله به قیمت عقب انداختن دیگران . بوق زنان و مویه کنان و فریاد زنان و آزار رسان و رقیب کُشان .
اخلاق و رفتار ترافیکی ، سمبل و نمونه و علامت ِ همه چیز است . اگر « همه چیز » اغراق است و نا روا است ، می توانیم بگوییم سمبل و نمونه و علامت برای بسیار چیز های دیگر در بزرگراه های دیگر و آزاد راه های دیگر و شاه راه های دیگر هم هست . شگفت این است که در این محشر شیر ( یعنی ترافیک ) ، نه پیاده را امنیت اعصاب است نه سواره را . گاه می بینید که از پیش تو عابری می گذرد ، امّا همچنان از پس در بوق می دمد که بگاز و برو تا من نیز چنین کنم ، حتی اگر جان یک انسان در خطر مرگ قرار گیرد . بکش و برو ، بزن و برو . گفته اند در میان برخی از قبایل نفت خوار حجاز عصر جاهلیت ، کسانی هم بوده اند که وقتی به اروپا و آمریکا رفته اند و کادیلاک آخرین سیستم را می خریده اند ، اول بوقش را امتحان می کرده اند ، چون فقط همان را موتور محّرک ماشین می دانسته اند . قدیمی ها به آنها « بنی هندل » می گفتند و حالا « بنی بوق » باید گفت . می بوقد و می گازد ، می زند و می گریزد ، جفتک می اندازد و می پرد . البته به آن « تیک آف » هم می گویند ! ... هر چند کمند این کسان ، کمش هم زیاد است .
... آغاز با سعدی بود ، انجام هم با او باد ، که باز هم چشم ابله بین را گشوده و با اشاره به داستان مجسمۀ طلایی و گوسالۀ سامری در عهد موسی کلیم (ع) فرموده است : « ابلهی را دیدم سهمگین سمین ، خلعتی ثمین در بر ، و مرکبی تازی در زیر ، و قصبی مصری بر سر . کسی گفت : سعدی چگونه همی بینی این دیبای مُعلَم بر این حیوان لا یعلَم ؟ گفتم :
قَد شابه َ بالوَری حمار عجلاً جسداً لَه خُوار » !
آیین نامۀ جدید رانندگی !
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آزمایش بد از بد ترند
چو عضوی به درد آورد روزگار
جهنّم (!) دگر عضو ها را چه کار ؟
تو کز محنت دیگران بی غمی
بیا تا ببینم تو هم آدمی ؟!
مشهور است که روزی . دور از جان نگارنده ! . گاوی از آدمیزادی شکوه می کرد و می گفت : من مثل آدم داشتم به راه خودم می رفتم ولی این آقای راننده ناگهان مثل گاو به من زد و رفت ! ... یعنی که « گاو . شکلی » بد نیست ، « گاو . رفتاری » بد است ... امّا بر خلاف این ادّعا ، « گاو . رفتاری » و « خر کرداری » در معرکه ترافیک برای بعضی از آدمیزادگان دارای مزایای مستوفا و فواید فراوانی است ، به شرح ذیل . ( در واقع ، اینهم خودش یک نوع آیین نامه راهنمایی و رانندگی است . ) ملاحظه بفرمایید .
خیابان ابتدا وسیع است و به تدریج تنگ می شود . کم کم پن خط یا به قول بعضی ها پنج لاین به چهار تا و سه تا تبدیل می شود . امّا شما نگران نباشید و نیستید . یکنفره و دو نفره می توانید چنان به سمت جلو حمله کنید که راه را به هر قیمت از چنگ دیگران بدزدید و با این راه دزدی ِ برق آساتان بنده های خدایی را که فرمان به دست و یا پا به کلاج در وسط معرکه ( بلکه مهلکه ) گیر افتاده اند بلکه بد تر از آن حتی حیرت زده فرومانده اند که ببینند راه راستشان چطور شد که یکباره به بن بست رسید ، از رانندگی که هیچ ، از زندگی هم منصرف کنید . ( البته رقابت های اقتصادی و سیاسی و حزبی و اداری هم فرمولش همین است ) .
جلوتر بودن در مسیر هیچ فضیلتی نیست و هیچ حق تقّدمی برای هیچ کسی به وجود نمی آورد . « ملاک » خود شمایید . « پلاک » هم همینطور . اگر جلو تر بودید ، حق با شما است چون جلو ترید . اگر عقب بودید ، باز هم شمایید که باید جلو بیفتید . چون شما هر جا باشید ، جلو هم همانجا است . دیگری غلط می کند اعتراض کند . به اعتراض راننده های عقب افتاده اصلاً التفات نفرمایید . ( در ترافیک اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و حزبی هم این قاعده را فراموش نکنید ) .
به محض اینکه راننده راهنما زد تا به شما اعلام کند و از شما کسب اجازه کند که ناچار است کم کم به چپ یا راست متمایل شود ، تردید نکنید و مثل شیر ژیان ( شیر ِ غیر از گاو است ) غرّش فرموده ، پنجۀ پا را بر پدال سوده ، آزموده را بار دیگر آزموده ، چنان بی رحمانه بر مراتب سرعت و سبقت و سرقت بیفزایید که تا قیام قیامت با کاسه چکنم چکنم در دست بلا تکلیف بماند که بماند و نداند که نداند . ( ایضاً ما فی الپرانتز ! سابق الذکر را تکرار بفرمایید ) .
تاکسی وار به محض مواجهه با مسافر ، بلافاصله اتومبیل را میخکوب کنید ، حتی اگر وسط اتوبان باشد یا توقفتان دوبله و سوبله باشد . ( حتی اگر تقاطع خیابان نفت جنوبی و بزرگراه حقانی در همسایگی همین روزنامه اطلاعات باشد ) . تاکسی تا کسی را سوار نکند ، از جایش تکان نباید بخورد . اگر شما اینکار را نکنید ، در نقاط حادثه خیز شهر و دیارمان تصادف و بر خورد و ضرب و جرح و مرگ و میری صورت نمی گیرد . و تا چنین نشود ، مسولین از کجا بفهمند که نقاط حادثه خیز شهر و دیارمان اولاً در کجا است و ثانیاً چند تا است ؟ ضمناً مراد و منظور ِ ما ، همه تاکسی ها نیستند . همۀ شخصی های مسافر کش هم نیستند . همۀ ماشین های مدل بالای غیر مسافر کش ولی زحمتکش ! ( که فقط پیرزنان ِ عصا به دست و پیرمردان باز نشست را آنهم باری رضای خدا و ارضای روح و روان خلق خدا سوار می کنند ! ) هم نیستند .
مدتی است که در کنار خیابان پارک کرده اید . مغز مبارک فرمان می دهد که کار تمام شد ، دیر شد ، حرکت کن . ناگهان حرکت می کنید و ناگهان می پیچید و ناگهان راهنما هم نمی زنید . این کار شما عین صواب است و صواب هم دارد . تازه قانون طبیعت هم همین است . فیلم های « راز بقا » را ندیده اید ؟ در عمق دریا ، صخره ای می بینید . هنوز دارید راجع به شکل و شمایل آن اظهار نظر می کنید که ناگهان تکان می خورید . چرا ؟ چون صخره تکان می خورد . صخره بی جان بدون آنکه راهنما بزند ، فلاشر بزند یا حتی بوق بزند ، راه می افتد . پیچ و تابی هم به خود می دهد که نگو . تازه شما متوجه می شوید که ماهی بوده است نه صخره . حالا اگر یک هیولای دریایی در حال زیر آبی رفتن به آن صخره ماهی تصادف کند ، تقصیر کدام حیوان است ؟ معلوم است ؛ تقصیر همان کامیون غول آسایی است که مستقیم می آمد امّا کور بود و ندید که این مثلاً پژو ماهی ( یا پراید ماهی ) پارک کرده در حاشیۀ خیابان ، ناچار و ناگهان و بدون چشمک زدن باید از جایش حرکت می کرد و از حاشیه به متن می آمد .
راه بند آمده است . مهم نیست . توکل بر خدا (!) پدال گاز اتومبیل را محکم بگیرید و از خط ممتد بگذرید . با همین نوع از گاز گرفتن پیش بروید و پیش بروید تا به صف مقدم برسید . قطعا ً دهها تن دیگر هم به شما اقتدا می کنند . حالا شمایید و شانس خلاصی از معرکه به محض سبز شدن چراغ چهار راه . و آنهایی که عُرضه برای عَرضه نداشته اند ، چشمشان کور ، ده بار دیگر هم رنگ شماری خواهند کرد . سبز ، سرخ ، سبز و سرخ و ...
این کوچه یا خیابانی که مسیر شما است ، فقط برای حرکت ِ همعرض و همزمان ِ دو اتومبیل ظرفیت دارد و نه بیشتر . امّا اینها همه اش خیالات است . مگر مه چیزمان درست است که همین یکی مانده باشد ؟ پس ، تیز شوید و تیز برانید و از سمت چپ یا راست به قدر ِ نصف حجم اتومبیلتان روزنه نفوذ پیدا کنید . معطل نکنید ، فوراً نفوذ کنید . حالا مسیرتان « سه اتومبیله » شده است . بقیه اش هم درست می شود . چطور ؟ عرض می کنم . آن دو اتومبیل قبلی که سابقاً در جلوی شما قرار گرفته بودند و هر دو تاشان پیشقراول و پیشمرگ شمایند ، یا به درهّ ی حادثه می غلتند که به دَرک و دریافت ِ هوشمندانۀ شما از موضوع ربطی ندارد . و یا عصبانی و غَضبانی می شوند که آنهم عکس العمل بی ربطی است . جلو تر که تشریف بردید ، هر چند راه دوباره « دو اتومبیله » می شود ، ولی شما زود تر بجنبید و بترسانید . حالا سریعاً فرمان را به سمت چپ بپیچید و فوراً راه را بر آنها ببندید . راه بگیرید . ( با « راه بدزدید » فرق دارد ) . مگر هلیکوپتر شوند که بتوانند جلو بزنند . و چون معجزه ممکن نیست یکباره قفل می کنند و بنا را بر احتیاط می گذارند و از دردسر می گریزند و راه خودشان را دو دستی به شما صلح می کنند .
حرف پیامبر بزرگوار اسلام (ص) حق است ، ولی به من و شما چه ارتباطی دارد ؟ اصلاً ما « ترافیک در اسلام » نداشته ایم که ! ... داریم ؟ ... نه !
... پس من و شما چکار داریم که آن فرزانه فرموده است : « لَن تقدّس امِة ، حتی یؤخذ الضّعیف ، حَقّه من القوی ّ ، غیر متعتع » ؟ هیچ ملّتی پاک نمی شود ، مقدس نمی شود ، ، در « جستجوی امر قدسی » موفق نمی شود ، قداست پیدا نمی کند ، تا وقتی که حق ضعیفان را از قدرتمندان ( گردن کلفت های زوری ، گردن کلفت های زری ، زوری و زری گردن کلفت ! ) بدون آنکه دچار تردید و لکنت زبان شود ، باز نگیرد . شاید مفهوم عام این عبارت چنین باشد که به هر حال در نظر پیامبر ( ص ) آنکس که حقوقش پا مال شده است به ضعفی گرفتار آمده و آنکس که حقوق او را پامال کرده به ظلمی دست یازیده و همواره این معادلۀ نا عادلانۀ ظلم و ضعف در کنار هم وجود دارد و بر هم زدنی هم هست .
« راه دزدی » !
الف . مگر نمی بینی خیابان تنگ می شود و راه مال من است و من جلو تر از تو بوده ام ؟ چرا اتوموبیلت را زور چپان می کنی ، عمو ؟!
الف . مگر من می گذارم که حق مرا پامال کنی ؟ خیال کردی سر گردنه است ؟
ب . خفه شو !
الف . آشغال !
ب . ... خودتی !
الف . خودتی !
ب . ... !
الف . ... !
صحنه دلپذیر و دیالوگ دلپذیر تری که ملاحظه می کنید ، در ترافیک خیابان های تهران نمی گویم زیاد است ، ولی کم هم نیست . شما خودتان جای نقطه چین های آمده و نیامده را پر کنید . مثلاً به جای آنها بنویسید : حضرت استاد (!) ، برادر ارجمند (!) و دشنام های دیگری از همین قبیل . البته شهر ما را « امّ القری » میخوانند . یعنی قریه ای که باید مادر و ریشه و الگوی قریه های دیگر باشد . ان شا الله در بسیاری از امور نیز چنین است ، اما از نظر اخلاق ترافیکی چطور ؟ اگر این صحنه و این دیالوگ را « گاهی » شاهد بوده اید نه « اغلب » پس حق دارید که در جواب بگویید از این عیب و علّت ها در همه زمان ها و مکان ها وجود دارد و نقص و نقض منحصر به اخلاق خیابانی ما نیست و همه جای دنیا ترافیکش مثل ترافیک ما است . یعنی هم صحنه دارد و هم دیالوگ . و لذا شاعری که در کلامش شکر باد ، فرموده است .
تنها نه من به خال لبش مبتلا شدم
بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست
اما اگر روزی روزگاری وسعت و غلظت این قبیل صحنه های دلنشین و دیالوگ های دلچسب را بیش از حد استاندارد شاهد بودید ، چه احساسی باید داشته باشید ؟ احساسات ترافیکی ما حتی در روز های سرد و سخت ِ زمستانی هم داغ است . انگار همه ، بسیاری ، برخی ( انتخاب کلمه مناسب با خود خواننده است ) از خیل رانندگان اتوموبیل های کلاس بالای خیابانی ما واقعّا بر روی صندلی داغ نشسته اند . انگار کسی ، اول صبح سرما ، ساسات احساساتشان را کشیده و در رفته است . سرعت ، سبقت ، و سرقت ، گویی می رود که به ارکان اخلاق ترافیکی ما تبدیل شود . یا به قول بعضی از گزارشگران رسانه ای ، می رویم که داشته باشیم یک اخلاق خیابانی دلپذیری را .
اخلاق خلاق ترافیکی و تکنولوژی ما ، بر قاعده تاریخی و معروف « الحّق لمن غلب » استوار خواهد شد . بعضی ها که بیشتر از صاحب ِ دریچه جراًت و جسارت دارند ، از پای دریچه فریاد می زنند که استوار خواهد شد چیه ؟ بفرمایید استوار شده است . حق مال کسی است که غلبه کند ، یا ( اگر به جای غ با ق بنویسند ) قالب کند . باز هم همان می شود . یعنی فرهنگ و رفتار و اخلاق خودش را به زور در جامعه جا بیاندازد . همه میدانیم که تکنولوژی همان فن آوری است ، ولی در ترافیک ما « فوت و فن آوری » است . البته فوت ( بر وزن سوت ) را استثنائاً را در اینجا با توجه به نتیجه نهایی ماجرا های خیابانی می توان فوت ( بر وزن صوت ) هم تلفظ کرد . در این صورت شاید واقعاً در عبارت « فوت و فن » ، دال دفن هم از قلم افتاده باشد ، چیزی که در این نوع از فرهنگ ماشینی یا شبه ماشینی و در این نوع از « فوت و فن آوری » فرهنگی یا فرنگی ( یا هرچه شما بفرمایید ) مشهود و مشهور است همان « راه دزدی » است . یعنی دزدیدن راه از یکدیگر . البته راه دزدی ، غیر از راه دزدی است ( زیر حرف « ه » در کلمه تکرار شده باید کسره بگذارید ، چون نرم افزار کامپیوتری ما با کسره گذاری مخالف است ) . « راه دزدی » در ترافیک ، یک صنعت جدید است .صنعت سبقت ، سبقت برای سرقت ، از اصول لوطی گری مدرن و از فنون جوانمردی جدید است . در زمره حقوق شهروندی ( شهربندی ) است .
مردان خیابانی به مدد همین نوع از صنعت است که « حق کشی » می کنند . ضعیف کشی می کنند . قوی کشی هم می کنند و آن ، وقتی است که راننده همجوار را اهل عقلانیّت و منطق و شاًن و شخصیت و نتیجتاً مخالف انتقام گیری و شلوغکاری و دیوانه بازی ببینند . اگر برای لحظه ای ملاحظه فرمایند که روسری هم بر سر داری ، دیگر بر خود واجب می شمارند اثبات قدرت مردانگی و رانندگی و برازندگی را . تا پس از آن ، کلمه « رجال » را که شنیدی ، فوراً بفهمی با کی طرفی ؟ و یعنی چه ؟ و « شاًن وشخصیت » چگونه در جون این کلمه سحر آمیز مستتر افتاده است . آنگاه بیا و تماشا کن در ترافیک تهران ، مراتب ایثار گری و جوانمردی و تواضع و حق پذیری را . و گاهی هم روی اتوموبیلت این بیت را . چنانکه عادت و ادعّای برخی از مَشتی هاست بنویس :
به دریا پا نهاد و تشنه لب بیرون شد از دریا
مروّت بین جوانمردی نگر غیرت تماشا کن
... امّا « تواضع » و « جوانمردی » و « حق شناسی » ؟ سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی ، به عمل کار بر آید به سخندانی نیست . به « اتولرانی » نیست . به اتول رانی هست ! ...
اِنّ الله َ اوحی الیَّ :
الف . اَّن تَواضَعو ...
ب . حتَّی لا یَفخَر َ احد علی احد ...
الف . و لا یَبقی اَحد علی احد .
خداوند به من ( که پیامبر اویم ) وحی کرد : تواضع کنید ، فخر فروشی نکنید ، و هیچکس به حق هیچکس تجاوز نکند ...« رسول الله (ص) _ نهج الفصاحه » .
یادمان و یادتان نرفته است که ما را ، در جهان امروز ، امّت محمد (ص) می نامند . ملّت مسلمان می خوانند . چه موافق باشیم و چه مخالف ، چه اسماً چنین باشیم و چه رسماً ، چه از پی حقیقت و چه از سر عادت . پس بنا بر همین باید باشد که راهنمای کلام او را . حتّی در حوزه ترافیک خیابانی مان . پیشاپیش روشن نگه داریم و رفتار اجتماعی خود را با آن بسنجیم . اتّفاقاً در این حوزه ، به راهنمای روشن ، بیشتر نیاز داریم . هر چند دیری است که گویی خود را از « راهنما زدن » و چراغ راهنما روشن کردن بی نیاز می دانیم . متاسفانه در این حوزه نیز برخی ( هنوز نه همه و هنوز نه بسیاری ) از ما ، اخلاق دینی که هیچ ، اخلاق انسانی که آنهم هیچ ، حتی اخلاق قانونی را هم عملاً کنار گذاشته ایم . نباید پنداشت که مسائل ترافیکی در حدّ بحث و برسی اخلاقی و اجتماعی و دینی نیست . نباید پنداشت که کلاس روانشناسی اجتماعی بالا تر از این حرف ها است . شاید روزی روزگاری بالا تر بوده است . ولی دیری است که این مشکل به معضل تبدیل شده و کلاسش چندان بالا رفته و بالا تر رفته ، که به حد ّ و اندازِۀ همین بحث ها و همین حرف ها رسیده است . و حتّی از این حد و مرز نیز عبور کرده ، کم کم رنگ فلسفی به خود گرفته است . برخی از فلاسفه ترافیک ، بحث اصالت ماشین را دامن می زنند و برخی دیگر بحث اصالت انسان ( یعنی راننده همان ماشین ) را !


