به زبان دعا!
بار خدايا! «اَفرّ منك اليك»، از تو به خود تو پناه ميبريم. بار خدايا! رمضان و شعبان، ماههاي مهرباني و ميزباني تو و پيامبر تو است. نه فقط اين دو ماه، بلكه همه ماهها و همه هفتهها و همه روزها همين است، امّا دعاهاي زيباي شعبان و رمضان، حالي ديگر و حكايتي ديگر دارد. آيا تو و پيامبران و پيشوايان، متون دعايي را چنين هنرمندانه و دلربايانه براي ما تنظيم و تدوين كردهايد تا ما بندگان خداوند فقط به آسمان توجّه كنيم و از آن همه هنرمنديها و دلرباييهاي معرفتآموز و محبتآميز هيچ سهمي بر سر سفره زمين و زمينيان طلب نكنيم؟
بار خدايا! ما ميتوانيم شعبان و رمضان را دو فرشته رحمت و رأفت بناميم. پس،اي فرشتههاي خدايي،اي ماههاي زيباي ملكوتي، پيام ما را به آن كه متون درست و دقيق دعا را به عنوان قرآن صاعد (قرآني كه اين بار از زمين به آسمان ميرود) در اختيار ما نهاده است، برسانيد. ما ميخواستيم و ميخواهيم كه از ملكوت خداوند بر سر سفره خاكي و نفتي و بو گرفتهمان، سهمي و نصيبي حضور داشته باشد. ما ميخواستيم و ميخواهيم در جامعهاي زندگي كنيم كه زاينده و زيبا و زينتبخش باشد. همانطور كه از ششمين پيشواي دينيمان نقل شده است: زينت باشيد و زيباييهاي ما را بازتاب دهيد، زشتي نباشيد و سرشكستگي براي ما نياوريد. (كونوا لنا زينا ولاتكونوا لنا شينا). خدايا آيا ما هم مخاطب صادق او به شمار ميآييم؟ آيا او به ما ـ در موضع فردي يا در هيأت جمعي و اجتماعي و حكومتيمان ـ نهيب نزده است كه باعث سرافرازي باشيم نه ابزار سرشكستگي؟!
اي فرشتههاي نامآشنا،اي ماههاي پرفروغ و روشنا، ما نميخواستيم و نميخواهيم به جاي مناجات و شبخواني و سحرخواني و نجواگري با دوست و با محبوب و با معشوق، زبانها و دهان هامان را به دروغهاي سياست زده و به تهمت زدنهاي سياست زده و به فحّاشيهاي سياست زده آلوده كنيم. ما شنيدهايم كه پنجمين پيشواي دينيمان چون در ماه رمضان كسي را ميديد كه به ديگري ناسزا ميگويد، كاسه طعام را در مقابلش برزمين ميگذاشت و ميگفت افطار كن كه ديگر روزهدار نيستي! ولي با اينهمه، باز هم ما يعني همين «ما»ي منادي و مدّعي، همچنان هرناسزايي را ميخواهيم بر زبان و قلم ميرانيم و باكمان نيست.
اي فرشتههاي مهرباني و زيبايي و اي ماههاي روشنايي و دلربايي، شاهد باشيد و شهادت بدهيد كه ما دلشكستگان هرگز به ريختن و روان شدن خون هيچ يك از فرزندان اين خانواده بزرگ بر خاك ميهن راضي نبودهايم و نيستيم. اگر مدّعي عدالتيم و اگر منادي دمكراسي، اگر براي برخوردهاي عادلانه شعار ميدهيم و اگر براي برخوردهاي دمكراتيك، هيچگاه نميتوانيم خون همخانه و همخانواده خويش را بر سنگفرش بيتابي و بيتدبيري تماشا كنيم و با تحمّل دردي غريب در ژرفاي دل خويش مچاله نشويم. برخلاف آن ضربالمثل معروف، «ز هر طرف كه شود كشته سود اسلام نيست»، سود ايران نيست، سود انسان نيست. خواه كسي به عنوان دختر و پسر معترض به انتخابات در خون خويش غلتيده باشد، و خواه كسي در جايگاه نظارتكننده و تماشاگر اوضاع چنين شده باشد و خواه كسي با نام و نشان بسيجي همين سرنوشت را داشته باشد، در همه حال آنچه بر زمين ريخته است خون هموطن و همخانه ماست. هر جواني كه از جمع ملّت جدا ميافتد، در خاك مدفون ميشود يا در بازداشتگاه مسجون ميشود، ضربه و ضرر از هر سوي دامنگير جامعهاي خواهد بود كه قانون اساسياش ظهور زندگي آرماني و ايدهآل و اخلاقگرا و پيشرفته و آزاد و مستقل و عدالتخواه را نويد داده و از برادركشي و دشمني و تفرقه پرهيزمان داده است. خسارت و خسران در هرحال گريبان جامعه را ميگيرد، اگرچه هر كدام از ما براي توجيه و تعليل آنچه اتفاق افتاده است، دليل خاصّي را در ذهن و زبان داشته باشيم.
اي خداي بزرگ، اي خداي روزهداران، اي خداي روزهداران بيريا و پاكيزه سرشت، كشتهشدگان اين كشور را با هر نام و با هر نشان (ندا آقاسلطان يا سهراب اعرابي يا محسن روحالاميني يا هر نام و نشان ديگر كه ميدانيم و نميدانيم) بر سفره كرامت خويش مهمان كن. و بازداشتشدگان اين جامعه را بر سر سفره آشناي رمضان در جمع فرزندان و خويشاوندان بنشان. مگر تو خود به ما نياموختهاي كه از دست رفتن حتي يك انسان با از دست رفتن همه انسانها همطراز است؟ و نيز مگر تو خود همواره از زبان ما خطاب به خود نخواندهاي و نميخواني: اللّهمّ اشفِ كلَّ مريض؟ اللّهمّ اكسُ كلّ عريان؟ اللّهمّ اَشبع كلّ جائع؟ اللّهمّ فُكّ كلّ اسير؟ اللّهم.... خدايا! هر بيماري را شفا بده، هر برهنهاي را بپوشان، هر گرسنهاي را سير كن، هر اسيري را آزاد كن. خدايا! به ما بندگانت چنان شرح صدري عطا كن كه بتوانيم همه سخنها را بشنويم و برنياشوبيم و چنان طبع لطيفي عطا مكن كه به تكرار اين سخن حافظ، حاجت افتد:
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي است كه آهسته دعا نتوان كرد!

آنسوي كتاب؟!
به ياد ندارم كه متن اين بيانيه را چگونه يادداشت كردهام. اما به ياد دارم كه روزي از روزهاي موّاج و متلاطم انقلاب (57ـ56)، بيانيهاي را كه به نام استاد مطهري منتشر شده بود، كلمه به كلمه با دقت ميخواندم و در دفتري كه همراه داشتم يادداشت ميكردم. نبايد فراموش كنيم كه در صدر همه شعارهامان و درست در كنار اصول اساسي «استقلال» و «جمهوري اسلامي»، از واژههاي آزادي و دمكراسي هم بهره ميبردهايم. بيانيههاي آن روزگار را نه يكبار بلكه دهها بار بايد به ياد آورد. و بايد بازخواني كرد متن يا مضمون آنچه را در سال پنجاه و هفت شمسي ميگفته و مينوشتهايم.
ـــ «در اين روزها كه نهضت ملت مسلمان به رهبري روحانيت شجاع و بيدار به مرحله تازهاي گام نهاده، اندكاندك جاي شايسته خود را در ميان نهضتهاي آزاديخواهانه و عدالتخواهانة جهان باز ميكند. ملت ايران در هفتاد و اندي سال پيش كه از استبداد به ستوه آمده بود، به رهبري روحانيوني آگاه و مجاهد و پايمردي مجاهدين مسلمان كوشش كرد رژيم آزادي و دمكراسي را در ايران برقرار سازد، ولي اين دولت مستعجل بود و كودتاي 1299 كه با كودتاي 1332 تأكيد شد، بساط آزادي و دموكراسي را برچيد. اگر آزادي و دموكراسي محفوظ ميماند، ملت ايران امروز در رديف مترقيترين كشورهاي جهان بود».
استاد پس از آن، در مقام تبيين و تعليل انقلاب سال «57 ـ56» شمسي گفته بود: «اختناق سياسي و اجتماعي و محروميت از آزادي و مشاركت در تعيين سرنوشت خود، يكي از موجبات خشم و نفرت اين مردم است». آنگاه هدفها و آرمانهاي انقلاب اسلامي ايران را برشمرده و از جمله به اين نكات اشاره كرده بود: «برچيده شدن دستگاه استبدادي پهلوي، برقراري نظام دمكراسي بر طبق موازين اسلامي، رسيدن به آزادي كه شرط اصلي رشد و تكامل انساني و اجتماعي است، اعّم از آزادي بيان و آزادي قلم و آزادي اجتماعات، همراه با امنيّت واقعي قضايي و اجتماعي، بدون دخالتها و مزاحمتهاي رنگارنگ دستگاههاي انتظامي. اجراي برنامه اقتصادي براساس مبارزه صادقانه با فواصل طبقاتي، بالابردن سطح توليدات كشاورزي، صنعتي كردن كشور با برنامه صحيح، جلوگيري از اسراف و تبذير بودجه عمومي به عناوين مختلف، به منظور رسيدن به استقلال اقتصادي، پايان دادن به وابستگي اقتصادي و اقتصاد مصرفي كنوني».....
راستي چه شده است كه حالا برخي از واژهها براي ما غريبه شده است؟ آيا دهها و صدها مقاله و كتاب نوشته ميشود تا دمكراسي را ضدّ دين و ضدّ دينداري معرّفي كنند؟ تا ريشههاي يونانيزده و غربزده و كفرزده يا به عبارت ديگر اسناد يونانيزادگي و غربزادگي و كفرزادگي و حرامزادگي دمكراسي را به عالم و آدم نشان دهند؟! تا حتي واژه غريبه و غرضورز و غيظآفرين آزادي را رسواي خاص و عام سازند؟! و اينهمه براي چيست؟ براي آن كه گفته شود ادبيّات روزهاي انقلاب، ادبيات رودرواسي (رودربايستي) در برابر دنياي مدرن بوده و آنهمه حرف و حديثهاي شفاهي و كتبي انقلابيون فقط از باب «الزام خصم» و «الزام بمايلزم به نفسه» به كار گرفته ميشده است؟ براي ساكتكردن موقّت بيگانگان بوده، نه براي اداي وظيفه ديني و ملّي و اعتقادي و قلبي خويش؟! واقعاً؟
اگر واقعاً چنين است پس چرا آن را صريحتر و صادقانهتر نبايد گفت؟ اگر در پشت كتاب شرع و در پشت اوراق كتاب قانون حرف و حديث ديگري نوشته شده است(!)، چرا نبايد آنرا با صداي بلند قرائت كرد؟ نشنيدهايد سخنان آن روز امام خميني را كه به طنز تاريخ اشاره كرد و از خاطره عبرتانگيز جوانمردي سخن گفت كه در محضر يكي از علماي در حال قرائت قرآن ناگهان پرسيد: آقا! در آن طرف كتاب شما چه چيزي نوشته شده است؟ آن را براي ما هم بخوانيد، تا اگر خدايناكرده فرداي قيامتي در كار نيست و در آن طرف مرز دنيا ديگر خبري نيست، ما هم كارهايمان را با خيال راحت انجام دهيم! مرحوم دكتر شريعتي سخن طنزآميز ديگري را به آن پرسشگر نسبت داده است. پرسشگر گفته است: «ببخشيد، جسارت است، اگر فردا حسابي و كتابي يا عذابي و عقابي وجود ندارد، يواشكي در گوش بندة شرمنده اعلام بفرماييد تا بلكه بتوانم اين چند قُلُپ ناقابل تلخابة زهرماري را با خيال راحت نوشجان كنم». و گويا آهسته و با احتياط، سر بطريِ بيرون افتاده از جيب بغل را نيز نشان داده است!»
سايتها و ستلايتهاي اينترنتي و ماهوارهاي در ممالك خارجه كه حالشان معلوم است. آنها كه شب اول قبر و سئوال نكيرين و وقايع عالم برزخ و پل صراط و ميزان اعمال و عذاب دوزخ و حساب و كتابِ «مثقال ذرّه» و صنوف مختلف ملائكه و (اخيراً حتي در كانال اول سيماي خودمان) دستهجاتِ(!) متعدّد اجنّه را تبليغ و تشريح نميكنند. ايبسا به اين امور اصلاًعقيده هم نداشته باشند. ولي ما خودمان با اينهمه ادّعاهاي بينظير و اعتقادهاي كمنظير، فردا چه احوالي خواهيم داشت؟ روزنامههاي اهل تقوامان، خبرگزاريهاي اهل ديانتمان، سايتهاي اهل عبادتمان، سخنرانيهاي اهل زهدمان، مصاحبهها و داوريها و تحليلهامان،... هر كدام را كه ميخوانيم و ميشنويم و ميبينيم، فقط بايد با يك كلام در برابرش عكسالعمل نشان بدهيم: بهبه! بهبه!
انصافاً بهتر از اين نميشد! ما محشريم. چه دقّتي داريم در تفسيركردن، چه درايتي داريم در تحليلكردن، چه درك و دريافتي داريم و چه شيدايي و شتابي در هرچيز را به هر چيز وصل كردن و هركسي را به هر جايي چسباندن. و آنگاه سرشار از رضايت انبوه نسبت به گفتار و كردار بينظير خويش هر چه را و هركه را در عالم بالا و پايين است به تقوا و عدالت سفارشكردن. به قول يكي از اهل علم: بَهبَهكمالله! و به قول خواجهشيراز:
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت
بر در ميكدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
واي اگر از پس امروز بود فردايي!

آزمون!
ما كه در بحر محيط رسانه شناوريم، احساس عجيب و غريبي داريم. مثلاً گاهي ميبينيم كساني با حدّت و شدّت شگفتانگيز، از عدالت و عدالت علوي و عدالت بينظير و عدالت همهجانبه و عدالت عميق و عدالت عالمانه و از اين قبيل ياد ميكنند و بر اجراي آن پاي ميفشارند، امّا همان كسان چون در برابر منتقدان و مخالفان خويش قرار ميگيرند يا اصلاً عدالت را فراموش ميكنند يا تفسير قبلياش را تغيير ميدهند. به نحوي كه گاهي حتي غيرعدالت، عدالت پنداشته شود.
اين واقعيت درحالي رخ مينماياند كه كتاب مقدس ما مسلمانان، ما را حتي درباره دشمن هم به اجراي عدالت فراخوانده است، بلكه عدالت در حقّ دشمن را از نشانههاي تقوا شمرده است. اين آيه را همه بايد مثل كتيبههاي تاريخي بر ديواره حافظه خويش حكّاكي كنيم. «وَلا يَجرِمَنَّكم شَنَئانُ قومٍ علي اَن لاتَعدِلوا، اِعدِلوا هُوَ اَقرَبُ لِلتّقوي». مراقب باشيد كه دشمني ديگران با شما، شما را به گناه بيعدالتي وادار نكند، عدالت بورزيد كه به تقوا نزديكتر است. اين آيه در مقامي نيست كه ما آن را به ابراز خشونت و قاطعيت و بيرحمي و اشدّ مجازات تفسير كنيم و مدّعي شويم كه كلام قرآن نيز در اينجا همين را عدالت ناميده است. چنان كه برخي يا بسياري از ما عادتاً از عبارت «عدالت را اجرا كنيد» چنين ميفهميم كه يعني «هرچه زودتر و اشدّ مجازات را عملي بفرماييد!»
البته آياتي هم كه اين منظور و مقصود را برساند، در جاي خودش و به معناي درست خودش موجود است. و لازم نيست كه براي جبران كمبود(!)، به هر آيه ديگر نيز همين معنا را بچسبانيم. برعكس، سبك و سياق آيه مورد بحث نشان ميدهد كه كلام در اينجا كلام ديگر و مقام هم مقام ديگر است. آزمون عدالت و تقوا، وقتي دامنگير ميشود كه مدّعي و منادي قبول شدن در آن، با دشمن روبرو شود. اگر كسي آيه آسماني را آسماني نميداند، كه هيچ! ولي آن كس كه حقيقتاً آن را آيه آسماني ميداند، بايد بپذيرد كه تهمت زدن، دروغ گفتن، سلب حق كردن، و جفا كردن درباره دشمن نيز آدمي را از دايره عدالت و تقوا بيرون ميبرد. چنين شيوهيي چه با علم و عمد همراه باشد و چه با سهو و سهلانگاري، در هر دوحالت محكوم است. بر اين اساس، هر تقوا شعار و هر عدالت گفتاري را بايد در آزمون رويارويي با دشمنش ارزيابي كرد كه تا چه حدّ به آنچه ميگويد پايبند است. عدالت ورزيدن در ميدان مبارزه با دشمن هم شرط تقوا داشتن است تا چه رسد به مقام مقابله با مخالف. يعني مخالفي كه ممكن است به حدّ دشمن شدن هم نرسيده باشد، ولي ما خودمان او را به آن سمت برانيم. و نيز تا چه رسد به منتقد. منتقدي كه ممكن است به حدّ مخالف شدن هم نرسيده نباشد ولي ما خودمان او را به آن سوي سوق دهيم.
آزمون، فقط به آزمون عدالت شعاران منحصر نيست. دمكراسي شعاران نيز آزمون دارند. دمكراسي، وقتي دمكراسي حقيقي است كه در عرصه رفتار با دشمن نيز به رأيالعين ديده شود، تا چه رسد به مخالف و منتقد. امّا متأسفانه همان طور كه در حوزه عمل عدالت شعاران به اين نكته توجه داديم، در حوزه عمل دمكراسي شعاران نيز همين نكته باز هم قابل توجه و تأمل است. گفتيم كه ما نويسندگان نيز به اقتضاي شناور بودن در بحر محيط رسانهاي، خواه و ناخواه درمييابيم كه دنياي قول و عمل در دست كيست و هر كس چگونه سخن ميگويد و چگونه عمل ميكند. بعضي از آنان كه كم و بيش از طريق برخي سايتها و ستلايتها (اينترنت و ماهواره) در باب نقض دمكراسي يا نقص دمكراسي از اين دنيا و از اين روزگار انتقاد ميكنند، ممكن است در نقّادي خويش محق باشند. ممكن است لااقل از اين حيث حق داشته باشند كه خود يا خويشاوند خوني و ملّي و دينيشان مورد ظلم واقع شده باشد. چنان كه باز هم آيه آسماني ديگري از كتاب مسلمانان گوياي همين واقعيت است: «لا يُحبُّ اللّهُ الجَهرَ بالسّوء مِنَ القول الّا مَن ظُلِم». خداوند دوست ندارد صداي كسي به بدي و تندگويي بلند شود مگر آن كس كه مورد ظلم قرار گرفته است. بسيار خوب، امّا در اينجا نيز آزمون اين است كه ميبينيم چنين كسي گاه در عين شكوه از شيوههاي غيردمكراتيك و ضددمكراتيك ديگران، وقتي نوبت به ارائه پيشنهاد و راهحل ميرسد همان شيوههايي را كه مورد شكوه و شكايت خودش و اساساً علّت نقّادي و ناراحتي و نارضايي خودش بوده است، بر زبان و برزبان قلم ميراند.
اگر گناهكار و بيگناه و كمگناه را به يك چوب راندن بد است، اگر بستن دهان و زبان انتقادكننده و اعتراضكننده و نظر مخالفدهنده واقعاً بد است، اگر عدم تناسب درجه مجازات با درجه جرم يا نوع مجازات با نوع جرم حقيقتاً بد است، روا دانستن همين برخوردها براي ديگري و ديگراني كه ممكن است جرم و ظلمي در حق كسي مرتكب نشده باشند يا متهم و مجرم باشند امّا به هر حال در همين مقام هم داراي حداقّلِ حقوق باشند، نمونهيي و نشانهيي از روحيه و رفتار غيردمكراتيك و ضدّدمكراتيك است. به همين دليل است كه جامعهشناسان و صاحبنظران روانشناسي اجتماعي و مصلحان بزرگي مانند مهاتماگاندي و نلسون ماندلّا به زبان نوشتاري و كرداري (حال و قال) گفتهاند: جامعه پيشرفته جامعهاي است كه انتقال قدرت در آن با قانونگرايي و رأيآوري و انتخابگري و مسالمتورزي و با حداقّل ضايعات و اصطكاكات صورت ميگيرد. نه دولت خانه ملّتش را با ويران كردن در اختيار ميگيرد و نه ملّت خانه دولتش را با ويران كردن باز ميستاند.

دمكراتيك بودن!
واژههايي از قبيل دمكراسي و برخورد دمكراتيك، مطلوب و محبوب افكار عمومي بشر در تاريخ معاصر است. اول اجازه بدهيد تا حاشيههاي اين موضوع را به صورت گذرا اشاره كنيم و سپس به اصل موضوع برگرديم. همه ميدانيم كه سوءاستفاده از اين واژهها نيز بسيار است. همه ميدانيم كه بسياري از دولتهاي قدرتمند جهان منافع و مصالح خود را در لفافهاي از اين الفاظ ميپيچند. و جالب اين است كه اگر همين منافع و مصالح ايجاب كند، با دولتهاي استبدادي و سلطنتي و موروثي يعني نه فقط غيردمكراتيك بلكه حتي ضددمكراتيك(!) نيز همكاري و همراهي ميكنند. لازم نيست نمونهها و نامها را در گذشته و امروز نشان دهيم. واضح است. همچنين در اين مبحث، به ريشهيابيهاي فلسفيِ واژه دمكراسي (از نوع فرديدي يا ضدّ فرديدياش) كاري نداريم. هر كسي ميتواند تفسير حداقلّي يا حداكثريِ دمكراسي را بپذيرد يا نپذيرد يا مثلاً بگويد: «مراد من از دمكراسي، فلان است. تعريف من از دولت دمكراتيك، بهمان است. مصاديقش در نظر من چنين و چنان است.»
به عنوان مثال از ياد نميبرم كه استاد مرتضي مطهّري در بيانية قبل از پيروزي انقلاب (57ـ 56 شمسي)، واژه دمكراسي را به كار برده و گفته بود: «ملت ايران در هفتاد و اندي سال پيش كه از استبداد به ستوه آمده بود، به رهبري روحانيوني آگاه و مجاهد و پايمردي مجاهدين مسلمان كوشش كرد رژيم آزادي و دمكراسي را در ايران برقرار سازد، ولي اين دولت مستعجل بود و كودتاي 1299 شمسي كه با كودتاي 1332 تأكيد شد بساط آزادي و دموكراسي را برچيد. اگر آزادي و دموكراسي محفوظ ميماند ملّت ايران امروز در رديف مترقّيترين كشورهاي جهان بود». آنگاه استاد در متن همان بيانيه، هدفها و آرمانهاي مشخّصي را نيز كه در واقع شايد همزمان و همزبان به يك نوع تعريف يا به يك نوع تعيين مصداق از منظر نويسنده و گوينده اشاره داشته، اعلام كرده است.
امّا آنچه فارغ از بحث و فحصهاي فكري و فلسفي، ريشه شكافيهاي لغوي و زباني، رديابيهاي تاريخي و «صدر اسلامي» و «صدر يوناني!» و نظاير آن، در مجال و مبحث كنوني مورد نظر ماست نكته ظريف ديگري است. دمكراسي و دولت دمكراتيك را كه طرح و شرح ديرين دارد و هنوز هم ورد زبان همگان است، با همان تعريف مثبت و مفيدي كه ميتواند وجه اشتراك بسياري از صاحبنظران باشد، مورد توجه قرار ميدهيم.
شرط مهم بلكه مهمتر براي دمكراتيك بودن، اخلاق و تربيت و فرهنگ و عقلانيتي است كه بستر لازم براي حدوث و بقاي آن را فراهم ميآورد. درست است كه ظالم و قاتل و غارتگر را بايد مجازات كرد، امّا اگر كسي به بهانهي چنين «بايد»ي، خودش كمكم يا ناگهان به همان مشي و مرامي كشيده شود كه با آن مبارزه ميكرده است، ميتواند اطمينان داشته باشد كه به هدف دمكراتيك و زندگي دمكراتيك نخواهد رسيد.
كم نبوده است نمونههاي قابل ذكر. مثلاً كسي را گاه ديدهاي كه با زبان يا قلم خويش روشها و شيوههاي ستمگرانه و ظالمانه و عجولانه و احساساتي و غيردمكراتيكِ ديگران را با حدّت و شدّت تمام مورد نقّادي قرار داده، امّا كم كم كه موتور مبارزهاش گرم و گرمتر شده، به فاصله يك ربع يا نيم ساعت، خودش هم ناخواسته همان روشها و شيوههاي ستمگرانه و ظالمانه و عجولانه و احساساتي و غيردمكراتيكِ ديگران را تبليغ كرده است.
فراموش نميكنم كه در آغاز انقلاب، برخي از اهل اعتراض در هنگام مجادله و مباحثه، به محاكمهاي كه شتابزده و بدون رعايت حقوق متّهم و مجرم برگزار شده بود حمله ميكردند و چه بسا كه انتقادشان نيز وارد بود. اما آنگاه خودشان در گرماي سوزانِ همان كوره نقّادييي كه شعلهورش كرده بودند، چنان آتش ميگرفتند و چنان احساساتي ميشدند كه ژنرالوار حكم صادر ميكردند: «بايد كسي را كه به چنين محاكمهي غيرانساني و ضدّقانونييي جواز داده است، مهلت نداد و نابود كرد!»
همچنين، لازمه دمكراسي و برخورد دمكراتيك، تحمّل نظرية متفاوت و حتي مخالف است. من، چه در مصدر مديريت اجرايي و اداري و دولتي و تقنيني و قضايي باشم و چه در ميدان زندگي فردي و گروهي و عادي و آزاد و غيررسمي، در هر حال اگر نتوانم نقد و نظر مخالف را تاب بياورم و در مقام مصاف با او، من هم مثل خود او يا مثل ديگري به ادبيّات سرشار از فحش و فضيحت و خشونت روي آورم و وي را به تكرار عمديِ عين خطاها و خلافهاي خودش (يا به تكرار عمديِ عين خطاها و خلافهاي ديگري) تهديد كنم، متأسفانه در دمكراسيخواهي و دمكراتيك بودن توفيق نخواهم يافت.
كاش شعر شهريار را ميتوانستم در اينجا بگنجانم: اميرالمؤمنين علي در جنگ صفين بر آب رودخانه تسلّط يافت امّا به سربازان دشمن هم اجازه آب برداشتن داد. كسي انتقاد كرد: «چه ميكني؟ آنان وقتي بر اين آب تسلّط يافته بودند به ما چنين اجازهاي را ندادند»! مضمون پاسخ امام علي اين است: «ما براي همين ميجنگيديم كه كسي آب را به روي ديگري نبندد». و كسي ديگري را از حقّش محروم نكند، اگر چه آن ديگري دشمن باشد!

اي كه مرا سرگردان كردي!
ـــ روزي از روزهاي پاياني سال و مشرف به عيد نوروز، عازم سفر شده بوديم. ميرفتيم كه داشته باشيم بهار نو را؛ و تحويل بگيريم سال جديد را. هنوز اوضاع ترافيك خروجي خيلي قمر در عقرب نشده بود، امّا به هر حال دور از جان شما همراه با قافلهاي از اتوموبيلهايي كه عجله و علاقه داشتند براي فرار بزرگ، ناگهان رسيديم به چند پيچ و پلِ درهم تنيده و چپ كوك و راست كوك و دوربرگردان. همهاش هم نشاندهندة زحمت و زيبايي، انشاءالله. ميدانيد كه معمولاً در اين مواقع حسّاس، اتومبيلهاي پشت سرتان امان نميدهند. بوق ميزنند، چراغ روشن ميكنند، گاز ميدهند، ترمز ميگيرند. و تو بايد در ظرف يك ثانيه تصميم بگيري و انتخاب كني. ترجمة سه مرحلهايِ بوقها هم معلوم است:
ـــ معطّل نكن آقا! تند باش، فوري، سريع، «يالّلا»، ها، «هاماشالّلا»! و ...
ـــ از پشت كدام كوه آمدهاي، الاغ سوار شو، «حيف نون»، «دنده عقب بري دست و فرمونت بهتر ميشه» و...،
ـــ ...، ...، ....، ....، (خودسانسوري شد).
بيژن از جميل پرسيد: بالاخره آن روز چه كار كرديد؟ و او به گزارش خودش ادامه داد: با اينكه چند سال بود كه اين كار درست در همان برهة حسّاس(!) تكرار شده بود و هر بار صراط غيرمستقيم خودمان را گم كرده بوديم، اين بار هم گم كرديم. يعني از ترس تصادف با اتومبيلهاي پشت سر، فقط در فاصله چند ثانيه مهلت پيدا كرديم كه استنباط خودمان از نوشتة روي تابلوهاي متعدّد را ملاك قرار داده و يكي از راههاي مقابل را فوراً انتخاب كرده به سرعت پيش برويم. تابلوي انتخاب شده ميگفت وارد مسير موردنظر كه شدي به سمت راست بپيچ تا وارد همان جادهاي شوي كه تو را به هدف ميرساند. همين كار را كرديم و به محض عبور از زير پل به اولين انشعابِ سمت راست پيچيديم. ما پيچيديم ولي جادّه نپيچيد! اينجا ديگر از يك تابلو تكراري امّا لازم، خبري نبود. شك كرديم و توقف كرديم تا از رهگذري استفسار كنيم. سرانجام فهميديم كه نه به اولين سمت راست بلكه ميبايست به دوّمين سمت راست ميپيچيديم. ناچار «فلاشر» زديم و دنده عقب گرفتيم. جاي دوستان خالي، هنگامهاي بود از بوق اعتراض و چراغ انتقاد و نقطه چينهاي خودسانسوري شدهيي كه پي در پي نثار ميشد و هر لحظه بيم سپر به سپر شدن ميرفت و سپري شدن ايّام خوش زندگي.
احمد پرسيد: يعني غير از آن تابلوهاي بزرگ پيشين، ديگر بر سر راه انشعابي بعدي، هيچ تابلو راهنماي دوبارهيي را نصب نكرده بودند كه توضيح مجدّد باشد و تأييد كند كه درست پيچيدهايد؟
جميل پاسخ داد: تازه كجاش را ديدهاي؟ آن روز، دنده عقب رفتن، هر لحظه داشت خطرناكتر ميشد، خصوصاً كه اتوموبيل شيرپاك خوردهاي از گرد راه رسيد و محكم سر جايش ايستاد مثل شير. ما هم هرچه صبر كرديم كه از اين ستون تا آن ستون فرجي حاصل شود، نتيجهاي به دست نياورديم بلكه ديديم عنقريب عقب عقب داريم ميكوبيم به ستون جلو پل. و گل به سبزه آراسته خواهد شد. بنابراين ناچار به همان راه انشعابي انحرافي ادامه داديم. و از جاهاي ديگري سر درآورديم. گيج و گمراه به هر تابلو تازهيي دخيل ميبستيم و دور خودمان چرخ ميزديم. گاهي از غرب سردرميآورديم، گاهي به شرق نزديك ميشديم، گاهي چپ ميكرديم، گاهي راست ميرفتيم. دوساعت در اتوبانها و خيابانها و دوربرگردانها پيچ ميخورديم و از چپ كردنها و راست كردنها هيچ فايدهاي به دست نميآورديم.
بيژن از موضوع خاصّي يادش آمد. گفت كسي با كارواني به سفر ميرفت. كاروان به استراحت اضطراري روي آورد. مسافري از اهل قافله دور شد تا رفع نياز كند. همسفري هشدارش داد كه رو به قبله حرام است. مشاراليه ترسيد و صد و هشتاد درجه چرخ زد. همسفر فرياد زد پشت به قبله هم همينطور است. مسافر نيازمند، ناچار به راست چرخيد. همان صداي رعدآسا نهي كرد: رو به آفتاب اشكال دارد. به چپ چرخيد. صدا خشنتر شد: رو به باد هم اشكال دارد. بيچاره پاك عاجز شد و شروع كرد به دور خودش گشتن و گفتن:
ـــ اي كه مرا سرگردان كردي (آنهم در اين وضعيّت)، خدا تو را سرگردان كناد!
احمد، جان گرفت و گفت: خطوط روي بعضي از تابلوهاي راهنما(!) چنان ريز است و تابلو در پشت درخت و غير درخت چنان پنهان است كه براي كسب اطلاع از مسيرها و مطالعه نوشتة روي تابلوها (خصوصاً وقتي با سرعت بايد بروي) هيچ چارهاي نميماند جز اينكه مستقيماً بزني به خود تخته يا فلزّ. روزي اتوموبيلي را در مسير ديديم كه به همين ترتيب عمل كرده و دقيقاً روي خود تابلو راهنما پارك كرده بود (البته تابلوي افقيِ سابقاً عمودي). كارشناس همركابم گفت: به اين ميگويند مطالعة دقيق. لابد بندة خدا چون به سهراهي رسيده، با سرعت حداقل هشتاد كيلومتر، ديگر براي اطلاع و مطالعه، چارهاي جز رفتن روي خود تابلو نداشته است و گرنه چطور ميتوانست بفهمد كه راه راست (راه سمت راست) به كجا ميرود؟ «تا نزني بهش و تا نروي روش، لامصّب خوانده نميشود».
احمد، نقد و نظرش را معمولاً با جملاتي اين گونه آغاز ميكند يا به پايان ميبرد. سكوت، حافظة داوود را فعّال كرد. گفت: من خودم در يكي از جادّهها شبانه رانندگي ميكردم. ميدانِ شهرِ قبلي را دور زده و با ترديد وارد جادّهي شهر بعدي شده بودم. قريب نيمساعت بود كه از تاريكي ميترسيدم و نميدانستم راه را درست ميروم يا نه. هرچه چشم به اطراف ميدوختم كه نام شهر ديگر و فاصلهي تا آن شهر را بر روي تابلو ببينم، نميديدم. نميدانم عيب از من بود يا از تابلو كه غيب شده بود. ناگهان شبح تابلوهاي بزرگي را از دور حسّ كردم. نزديك شدم. درشت و زيبا و دلپذير نوشته شده بود: يا حيّ يا قيّوم. البته خيلي خوشحال شدم و ديگر از تاريكي نترسيدم، امّا تا با خودم انديشيدم كه مبادا راه را عوضي رفته باشم باز ديدم كه ترسيدم! من اين تابلوهاي معنوي را دوست دارم و با ديدنش آرامش پيدا ميكنم، امّا تابلوهاي راهنما را نيز دوست دارم و با خواندن رقم كيلومتر و نام شهر (بر روي آنها) هم آرامش پيدا ميكنم. پسر كوچكم كه ديد به هواي خواندن تابلو ناگهان ترمز زدهام گفت: بابا! من هم به خودم ترسيدم!
بيژن اظهار نظر كرد: شايد اصلاً جادّههاي ما نياز زيادي به تعدّد و توسعه تابلوهاي معنوي نداشته باشد، چون خود رانندهها تابلوند. سر هر پيچ خطرناك و شيب خطرناك، بياختيار فرياد ميزنند يا اباالفضل. نشنيدهاي؟ مردي امتحان رانندگي داده بود. پرسيدند چه خبر؟ گفت افسر، نتيجه را نگفت ولي قبولم، چون خيلي آدم مذهبييي بود. گفتند چطور؟ گفت وقتي امتحان رانندگي ميدادم، به هر طرف كه ميپيچيدم، بلافاصله ميگفت: يا حسين!

ماه و مامانی!
بيژن در جمع دوستان مباحثهكنندهاش گفت: تصادفخيز بودن و مرگباربودن جادّههاي ما، منحصر به بيابان نيست. در محدوده مرزي شهرها يعني در خيابانهاي خروجي و ورودي هم حكايت همين است. البته تفاوتهايي با هم دارند، امّا تشابه هم دارند. چرا جاي دور برويم؟ تهرانِ عليهالسّلام، پيش چشم ماست. شما ميتوانيد رانندهاي را كه فيالمثل در اتوبان خروجي معروفِ شرق شلوغِ تهران ميراند و ناگهان به چند راههاي ميرسد كه هم نمونه سازندگي است و هم نمونه بلاتكليفي، زير ذرّهبين الكترونيك قرار دهيد، تا ببينيد چه ميكند؟
ـــ چه ميكند؟
هدايت، سئوال كرد. بيژن جواب داد: اولاً بعضي از تابلوها از دور رسا و روشن نيست. تابلو بايد بويژه در شب سريعالمطالعه باشد. ثانياً بر فرض حصول مطلوب، بايد سريعالفهم و واضحالمقصود باشد. تصميمگيري در اتوبان، لحظهاي است. نميتوان تأمّل كرد، استخاره كرد، سئوال كرد، ميزگرد گذاشت، مسابقه گذاشت، كمك خواست. ثالثاً وقتي رانندة ما با تكيه بر فهم اجمالي و ابتدايياش تبديل به داننده هم شد و با توكّل بر خداوند و اولياي مقرّب درگاهش يكي از راههاي روبرو را برگزيد و پيش رفت، باز دوباره در ميماند كه فيالفور به كدام سو بپيچد؟ به اوّلين پيچ، به دومين پيچ يا هيچ.
احمد گفت: بچّه كه بودم، ميگفتند روزي ملّا نصرالدين فوت ميكند. شايد سكته كرده است. تشييعكنندگان تابوت را بر سر دست ميبرند تا به سه راهي ميرسند. اختلاف پيش ميآيد كه از كدام طرف به منطقه موردنظر متوفّا يعني جايي كه براي دفنشدنش وصيّت كرده است ميتوان رسيد؟ بحث و جدل كه بالا ميگيرد و بيم آسيبرساني به تابوت ميرود، ناگهان شخص متوفّا ختم غائله را اعلام كرده براي حفظ وحدت از جا برميخيزد و با دست اشاره ميكند: در آن روزهايي كه ما زنده بوديم از اين طرف ميرفتيم؛ يادش به خير!...
وحدت وارد بحث شد و پرسيد؟ ميخواهي بگويي ما هم بايد در تقاطعهاي چند راهة پرپيچ و خم همين كار را بكنيم و از مرحوم ملاّ نصرالدّين استمداد كنيم؟
احمد گفت: انصاف بدهيم. اين سرگردانيها به سالهاي سابق مربوط ميشده كه هنوز بعضي از آدمها نميدانستهاند مثلاً نام جديد اتوبان افسّريه چيست؟ امّا حالا اوضاع بهتر شده است.
جميل اعتراض كرد: اولاً يكي از علل سرگردانيها (دست اول يا چندمش را خودتان تعيين كنيد) واقعاً همين پديدة چند اسمي بودن است. اگر روزي روزگاري در عهد ماضي، بعضي از اسامي به لحاظ سياسي مستهجن بوده و بايد اصلاح ميشده، اين ضرورت چه ربطي داشته به تغيير دائمي هر نام و نشاني كه به لحاظ تاريخي معروف و مشهور است؟ باور كنيد بخشي از بلاتكليفيها به همين واقعه ساده پيش پا افتاده مربوط ميشود. ثانياً بنده شرمندهاي كه سالهاي سال در فاصله دامنه البرز تا دشت ورامين رانندگي كردهام و چشمهايم را هم كه ببنديد ميتوانم راهي به دهي پيدا كنم، باز وقتي به چنين چند راهه پر ازدحام خطرناكي مبتلا ميشوم، دلپيچه ميگيرم كه فرمان را سريعاً به كدام طرف بايد بپيچانم. واي به حال كسي كه از شهرستان آمده باشد! سابقاً در خراسان يك تقاطع معروف سراغ داشتيم كه به آن «چهارراه چه كنم چه كنم» ميگفتند. حالا انگار اسم همه چهارراهها همين است.
بيژن تعيين معيار كرد و گفت: اصلاً مبناي سنجش بايد اين باشد كه ببينيم رانندگان از شهرستان آمدة تهران نديدة تصادف كرده (گرگ دهن آلودة، يوسف ندريده!) وقتي گذارشان به اين دبّاغ خانة پوست از سر كَنَنده ميرسد، در اتوبانها و تقاطعها و ميدانها و چند راههها از انبوه تابلوهاي ريز و درشتي كه نصب شده است سريعاً چه ميفهمند و آنگاه چه ميكنند؟ آيا جميعاً راه را به سلامت و بدون ملامت(!) ميجويند و ميپويند؟ يا برعكس، سريعاً و رحمةالله، گيج و گنگ شده به همان راهي كشيده ميشوند كه شاعر هم از آن ترسيده و فرموده: ترسم نرسي به مقصد اي راننده، كاين ره كه تو ميروي به جاي بدي است!
جميل گفت: حالا كه شعر مردم را اصلاح كردي و قرائت فرمودي، اجازه ميخواهم كه من هم شعر ديگري را البته با رعايت امانت بازخواني كنم. احساس ميكنم با توجه به آنچه همگي در فضائل و مناقب جادّههاي خياباني و بيابانيمان تبيين فرموديد، شاعر خطاب به رانندههاي همين راهها و دانندههاي همين روشها سروده است: گر مرد رهي ميان خون بايد رفت، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت ـ تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس، خود راه بگويدت كه چون بايد رفت!
زهره از پديده جديدي خبر داد: شنيدهام در برخي از كلانشهرهاي بزرگ جهان، فنآوري ماهوارهاي را در خدمت اتوموبيلراني و راهيابي قرار دادهاند. «مانيتورِ» ماشين، متصل به ماهواره است. راننده، آدرس ميدهد و مقصد را اعلام ميكند. از آن به بعد، ماهواره راهنمايي ميكند كه راننده به كدام طرف بپيچد، به كدام راه برود، كجا توقف كند، كجا دور بزند. البته، ماهواره داراي آخرين اطلاعات دربارة «ورود ممنوع»ها، «گردشبه چپ ممنوع»ها، «گردش به راست ممنوع»ها و از اين قبيل هم هست. همهچيز را بر روي مانيتور اتوموبيل به صورت مصور نشان ميدهد.
بيژن گفت: ما، ماهواره نخواستيم. ميترسيم اين فنآوري هم بيايد ولي به جاي راهنمايي چاهنمايي كند. يعني قوز بالا قوز شود و با كشاندن ما به كوچه پسكوچههاي اشتباهي و خيابان بيابانهاي عوضي، بعد از صدور صدها قبض جريمه، درست در وسط معركه بلكه مهلكة تصادف، ما را مرخّص كند و خودش هم از كار بيفتد.
احمد پاورقي(!) زد: نشنيدهاي كه كسي را در جهّنم با يك دستگاه خارجيِ عذاب كننده، مجازات ميكردند؟ همكار جهنّمياش به او گفت عذاب عالي ميخواهي، بهترين نوعش در فلانجاي جهنّم است. ماه و ماماني. عذاب شونده از او مگر آنجا چه فرقي با اينجا دارد؟ راهنما(!) با خوشحالي بسيار توضيح داد: دستگاهش داخلي است، يك روز گازوئيل ندارد، يك روز برق ندارد، يك روز مسئولش رفته فُرم پر كند، يك روز...؟ آنگاه نوك انگشتهايش را جمع كرد و به لبهاي غنچه شده چسباند و گفت: او ممم.... ماه، ماماني!

لا اله الاّ الله!
جميل گفت: مباحثه، چيز (!) خوبي است. مشروط بر اينكه حرف همديگر را بفهميم. نميگويم قبول كنيم. قبول كردن يا نكردن، بحث و فحص ديگري دارد.
داوود طعنه زد: فرموديد حرف همديگر را بفهميم؟ من ميگويم فهميدن هم پيشكشمان باد! ما و شما و آنها، اگر فقط حرف همديگر را بتوانيم با آرامش گوش كنيم، بايد كلاهمان را از خوشحالي به هوا بيندازيم.
احمد حاشيه رفت: گوسفند نذر كنيم!
داوود تأييد كرد: همينطور است. ما حتّي توان و تحمّل "شنيدنِ" حرف يكديگر را هم نداريم تا چه رسد به فهميدن حرف همديگر. اصلاً وقتي شنيدن در كار نباشد نوبت به فهميدن نميرسد. قبول كردنش جاي خود دارد.
جميل گفت: حالا لطفاً حرف مرا بشنويد! شما در جادّههاي كشور رانندگي كردهايد؟ آمار تصادفات سالانه و دوسالانه و دهسالانه را در اين جادّههاي جنگي شنيدهايد؟ من به اين ادّعا كه در تلفات و ضايعات جنگِ جادّهاي، رتبه اوّل يا دوّم يا چندم را داريم كاري ندارم. امّا ميخواهم بپرسم در اين ضايعات جبرانناپذير جاني و مالي، كدام عوامل مؤثّر است؟ به مقصّر كاري ندارم، به مؤثر كار دارم.
وحدت پاسخ داد: اگر نگويم تماماً، ميتوانيم بگوييم عمدتاً مقصّرش خودِ ما مردميم. سوار بر تكنولوژي ميشويم ولي فرهنگ و تربيتش را نداريم. به قول رانندههاي قديمي، "بني هندل"يم. فقط بلديم بگازيم. در ساير كارها هم همينطوريم. نه به تابلو سبقت ممنوع اعتنا ميكنيم نه به تابلو سرقت (راه دزدي) ممنوع!
جميل گفت: عمدة فرمايشات جميل جنابعالي را قبول دارم، حتّي خُردهاش (خرده فرمايشاتتان) را هم ميپذيرم. امّا آنچه ميگوييد فقط يك روي سكّه واقعيّت است. بيشترين تصادفات و تلفات وحشتناك، بر اثر سبقت (اعمّ از مجاز و غيرمجاز) پديد ميآيد. سبقتهاي عجولانه و جاهلانة برخي از "جوون جاهلا" را كه كنار بگذاريم، بسياري از رخدادهاي هولناك جادّهاي در زمان و مكاني صورت ميگيرد كه كاميونها و تريلرها و اتوبوسها كاروان يا نيمه كاروان درست ميكنند. يكي جلودار ميشود و بقيّه از دنبال ميآيند. اگر نخواهيم از تمثيل غول استفاده كنيم، بايد حركت آهستة لاكپشت غولآسا(!)يي را در عرض و طول راه مثال بزنيم، كه آرام و خونسرد و با دنده سنگين (!) طيّ طريق ميكند، در حالي كه دهها جوجه اردك و جوجه مرغ بيتاب و تيزپاي در پي او روانند و روان نيستند. آنها مجبورند كه آمپر سرعت را با خواستة ناخواستة او تنظيم كنند. لاكپشت غولآساي ما بياعتنا به قافلهاي كه در پشت سر خويش ترتيب داده است همچنان در لاك خود ميزيد و در لاك خود راهپيمايي ميكند.
احمد توضيح داد: من گاهي به اين مصيبت گرفتار شدهام. بيچارههايي كه در پشت سر رانندگي ميكنند، هم خودشان جوش ميآورند و هم اتوموبيلهايشان. هم مركبشان داغ ميكند و هم مخ خودشان.
داوود پرسيد: مگر كسي كه تحصيلات عاليه داشته باشد، پشت فرمان كاميون و اتوبوس هم مينشيند؟
احمد گفت: حق با توست. تحصيلات عاليه، مشكل اشتغالم را حل كرده، فقط محض تفريح باركشي كردهام! مرض كه شاخ و دم ندارد!
جميل وارد بحث شد و ادامه داد: وقتي كاروان خودرو در جادّه به راه ميافتد، سرانجام يكي از اتوموبيلها زنجير پاره ميكند و شهابسنگ ميشود. شب تاريك و بيم موج و جادة تنگ دوطرفه. آنگاه غافل از كارواني كه به همين ترتيب از روبرو در حال آمدن است و سرانجام، كجا دانند حال ما سبكباران ادارة راه و ترابري؟!
احمد حاشيه زد: و سبكبالان هوايي. يعني هليكوپترهايي كه براي گزارشگري يا تهيه كروكي به صحنه ميآيند. و نيز سبكبالان رسانههاي صوتي و تصويري وكتبييي كه برنامه و صفحه حوادثشان را از عكس و مكث و شرح و بدون شرح لبريز ميكنند و در مرگ دانشآموزان اردوي تيزهوشي و شاگرد ممتازيمان مرثيه ميسرايند.
جميل سخنش را كامل كرد: اگر من، فقيه صاحب نظري بودم ميگفتم هر دولت و هر دستگاه اداره كنندهاي كه در عين برخورداري از امكانات لازم براي دو جادّه كردنِ مسيرِ ميانِ دو شهر به فوريّت اقدام نكند و اولويّت قايل نشود، به تعداد هر روز از عمر كاري و ادارياش حداقل مرتكب يك گناه كبيره خواهد شد. زيرا اين ترك فعل هم حرام است. هرچند، ناشي از ناشيگري باشد نه سوء نيّت. هرچند بر اثر مسامحه چنين شده باشد نه به عمد. هرچند علّتش جابهجاييِ اولويّت باشد نه رها كردن اولويّت اوّل يا دوّم يا سوّم.
وحدت، تذكر داد: دولتهاي ما تا حدّ امكان اين كار را كردهاند، يعني الآن بسياري از شهرهاي كشور دو جادّة رفت و برگشتِ مستقل دارند.
زهره اشاره كرد: بله، امّا كم است و دير است. حفظ جان آدمي در زمرة مهمترين واجبات است. جلوگيري از مرگ و كشتار و تلفات و ضايعات، فريضهاي است كه همه اديان و غير اديان در مورد آن متّفق القولند. من نميگويم نصب تابلوهاي مخصوصِ ارتقاي سطح معنويّت جادّه، كار ناروايي است. امّا حقيقتاً اگر همه جادّههاي ما در مسير رفت و آمدشان منفك و مستقلّ از هم باشند، در همه جا اتوبوسهايي كه حامل جان و مال ميليونها زن و مرد و كودك و پير و جوانند فقط به دليل تنگي جادة دوطرفهشان مجبور به كاروانسازي و كاروانسالاري نشوند، در هيچ جا اتوموبيلهاي مسافر و مهاجر به همين دليل ناگزير از آخرين سبقت و آخرين سرقت نباشند، آنگاه تابلوهاي زيباي "صلوات"، "سبحانالله"، "لااله الاّ الله"، "استغفرالله"، "الله اكبر" و نظاير آن را نيز در سمت چپ و راست جادّه ملاحظه كنند، اين بهتر نيست؟ مؤثرتر نيست؟
بيژن از باب ختم كلام گفت: حالا برعكس، اتوموبيلهايي كه هر لحظه سايه گرانماية حضرت عزرائيل را در طرفين جادههاي دوطرفة تصادفخيز مرگبار رؤيت ميكنند، چنين ميپندارند كه اين تابلوهاي نصب شده در جاده (تابلوهاي اذكار و اوراد) هم در واقع همان اعلام اجراي مراسم تشييع و تدفين است، منتها به صورت مكتوب! و با پيشبيني قبلي!
ـــ به عزّت و شرفِ "لا اله الاّ الله"
ـــ بلند بگو: "لا اله الاّ الله"!

معادلة جادّه و جنگ؟
ـــ جادّههاي كشور ما را در بسترسازي براي تصادف كردن و كشته و مجروح دادن و به طور كلّي ميزان خسارات و تلفات، داراي رتبه اوّل معرّفي كردهاند. اين تقصير كيست؟ دولت يا ملّت؟
- رتبه اوّل آوردن به هر حال جاي شكر دارد! چندي پيش از نظر ميزان آلودگي هواي تهران هم به همين مقام دست پيدا كرده بوديم.
ـــ از ياد نبايد برد كه اوّلاً ما نه در امور منفي بلكه در امور مثبت هم اين قبيل رتبهها را داشتهايم و داريم. يكجانبه نگريستن، يا بيانصافي و سياهنمايي (منفيبافي) است يا تملّق و از خود راضي بودن (خوشبيني افراطي و مثبتپنداري) است و در هر حال، اغراق و غلوّ در هر زمينه اعّم از منفي و مثبت، نارواست. ثانياً وقتي از دولت سخن ميگوييد، بايد اين واقعيّت را نيز آشكار كنيد كه آيا هميشه مراد و منظورتان همان اعضاي كابينه و شخص رئيس جمهور است؟ يا قوّه مجريّه است؟ يا حتّي (فراتر از آن)، دولت به اعتباري ميتواند همه قواي حاكم بر كشور را شامل شود؟
احمد و بيژن و جميل و داوود و هدايت و وحدت و زهره، يا نامهاي ديگري كه ميتوانيم ثبت و ضبط كنيم، در واقع همان "خود ما و شما" است. نامها و نشانها ما و شماييم، خواه به ترتيب حروف الفبا در ميان آيد و خواه به ترتيب حروف ابجد. نقد و نظرهايي كه نقل شد، قول دوستاني است كه گاه و بيگاه در جمع دانشآموزي و دانشجوييشان، به قصد مباحثه و مناظره بر زبان ميآورند و نقد و نظر دوستان ديگري را طلب ميكنند كه سمت استادي و معلّمي دارند. سنّ و سالها متفاوت است، شأن و شخصيّتها متفاوت است، علم و عقلها نيز، نقد و نظرها نيز.
آن روز كه احمد و بيژن و جميل درباره جادّههاي كشور اظهارنظر كردند، هدايت گفت: خسارتهاي جادّهها به جسارتهاي آدمها هم مربوط است. نقش دولت و دستگاه عريض و طويل آن در اين خسارتها و جسارتها را ناديده نميگيريم، امّا نقش ما و شما هم به عنوان رانندگان مغرور و مدّعي با توجّه به بدفرهنگيها و بدرفتاريهايي كه در اين خصوص داريم ناديده گرفتني نيست. تغييرات فرهنگي و تربيتي در گفتار و رفتار آدمها به كندي انجام ميگيرد. ژن تاريخي ملّتها را به سادگي نميتوان تغيير داد. صدتا دولت هم را كه عوض كنيد، اولاً دولتها كاملاً مجزّا و منفك از خلق و خوي ملّتهايشان نيستند و از همان ژن تاريخي بيبهره نيستند(!)، ثانياً عادت وتربيت و فرهنگي كه در طول تاريخ ذرّهذرّه جمع شده و شكل گرفته و نهادينه شده است و به صِرف تغيير و تعويض دولتها از ميان نميرود.
بيژن گفت: واقعيّت به اين شكلي كه شما شرح ميدهيد نيست. سرنخ بسياري از تحوّلات اقتصادي و علمي را سياستهاي دولت است كه در دست دارد. تحوّل، وقتي در عرصههاي اقتصادي و اجتماعي به صورت فراگير و كلان اتّفاق ميافتد و مديريّت ميشود، خصوصاً هرگاه كه با مقتضيات زمان و مكان سر سازگاري دارد، به نوبه خودش خلق و خوي مردم و همچنين عادت و تربيت تاريخي آنها را تحت تأثير قرار ميدهد و تغيير ميدهد. مردم نميتوانند خودشان جداگانه جمع شوند و نقشه علمي و تحقيقيِ راهها و جادّهها را تهيّه و تنظيم كنند و با شركتهاي امين و صالح و متخصّص قرارداد ببندند و آنگاه در سراسر كشورشان "جادّة دوطرفه" را به "دو جادة يكطرفه" تبديل كنند! ميتوانند؟ پس دولت را براي چه برميگزينند؟
وحدت پرسيد: در فرض وجود دولتِ داراي حسن نيّت، به نظر شما چه دليلي دارد كه چنين دولتي چنان كار خيري را مرتكب نشود يا كم و كُند مرتكب شود؟! با اينكه گفتهاند و ميگويند: در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، چرا بايد واقعيّت براساس نقد و نظر شما چنين و چنان باشد؟
زهره وارد ميدان گفتگو شد و گفت: علم و عقيده، ميتواند هم موجب تسريع و تسهيل در انجام كار خير باشد و هم ميتواند چنين حركتي را به كندي و كسادي بكشاند.
ـــ اين دو موضوع چه ربطي به هم دارد؟
زهره در پاسخ پرسش داوود، توضيح داد: علم به معناي وسيع، آگاهي از تجربه و دانشِ بشر است. ما انگار تجربههاي كساني را كه در چهار سوي دنيا به حلّ و فصل علمي اين قبيل مشكلات پرداختهاند، باور نداريم. در هر مورد اختلاف نظر داشته باشيم، در اين مورد كه آسفالت كردن و جادّه ساختن مستقيماً مربوط به كفر و دين نيست، قاعدتاً نبايد اختلاف نظر جدّي داشته باشيم. بهرهگيري سريع و وسيع و عميق از تجربههاي علمي و تحقيقيِ بشرِ عصر حاضر در ميدان عمل و از جمله استفادة حقيقي از فنآوري و دانشِ مديريتِ آن، به اعتباري ميتواند همان "علم" باشد، يا همانچه ما معمولاً از علم و درك علمي و كار علمي در دنياي كنونيمان مراد ميكنيم و منظور ميداريم ...
...امّا در اينجا منظور از "عقيده" چيست؟ به نظر ميرسد منظور از واژه "عقيده" در اينجا، نوع نگاه و طرز تلقّي يك دولت از "اولويّتها و ضرورتها" است. وقتي بودجه عظيم نفتي در اختيار دولتها باشد و همه طرّاحان و سياستگزاران هم اتّفاقنظر داشته باشند كه "زيرساخت"ها و "زيربنا"ها در اولويّت است، بنابراين ميبايست حتّي در همان سالهاي جنگ تحميلي نيز براي اين امر اساسي و مهّم بلكه اهّم (در عرصه اقتصادي و سازندگي)، اقدام سراسري در مقياس ملّي و كشوري واقعاً انجام ميگرفت. اگر از منظر جنگ و دفاع نيز به اين موضوع نگاه ميكرديم، باز هم اساسي بودن و اولويّت داشتنش روشن بود.
فكري در ذهن جميل جرقّه زد: منظورت اين است كه مثلاً مردم و مديران هر دو شهر را كه داراي راه مشترك بودند و در دو سرِ راه مشترك ميزيستند، وارد ميدان مسابقة ملّي ميكردند و ميگفتند يك جادة جديد بالمناصفه و بالاشتراك بسازند؟ و ...
ـــ دقيقاً. يكي (قديمي) راه رفت و ديگري (جديد) راه برگشت. به استان برتر هم جايزه ميدادند. و به شهر برتر در هر استان. راستي اگر اينطور ميشد، آيا امروز باز هم اين سخن درست يا نادرست را ميشنيديم كه تلفات و خسارات جادّه، برابر با تلفات و خسارات جنگ است؟! معادلة جادّه و جنگ؟!...

پذيرش كيلويي!
همه چيز شنيده بوديم، جز اين. و قديميها لابد از اين قبيل بليّات بر سرشان زياد باريده بود كه هميشه تعجّبكنان ميگفتند: به حقّ چيزهاي نشنفته! و البته يكي از دوستان اهل تميز را عقيده بر اين است كه در اين روزگار بايد بر سردر هر محلّّ و مكاني تابلو بزنند: «تعجّب ممنوع»!
يكي از اين سلسله تعجّبهاي ممنوعه از قضاي روزگار درست و دقيق در همان زمان بروز كرد كه بيمار اورژانسي دوست داشتنيِ دست و پازده در بستر حيات و ممات را دو سه تن از همكاران و همراهانش وارد بيمارستان كردند و گفتند مريض ما را دريابيد كه ناگهان در اغما فرو رفته است.
ـــ بايد با دستگاه "ام آر آي" و "سي تي اسكن" عكس فوري بگيرند. تا عكس گرفته نشود، معلوم نخواهد شد كه در مغز و در بدن چه رخ داده است..
ـــ ولي ما اين بيمار را نميتوانيم بپذيريم. نميتوانيم ام آر آي كنيم. نميتوانيم سي تي اسكن كنيم.
ـــ چرا؟
ـــ وزنش زياد است! دستگاه عكسبرداري ما نميتواند وزن زياد را تحمّل كند. خراب ميشود.
ـــ پس ما چه كار كنيم؟
ــــ ببريدش به بيمارستاني كه فنرهاي دستگاه عكسبردارياش قويتر باشد.
ـــ يعني چه؟
ـــ "بيمارهاي تا صد كيلو" را ميپذيريم، امّا بيمار بالاتر از صد را شرمندهايم.
و بدين ترتيب روشن شد كه اصطلاح جديدي را بايد به اصطلاحات پزشكي و درماني افزود: "بيمار كيلويي". به عبارت ديگر بيمار را كيلويي ميسنجند. و كيلويي ميپذيرند. وقتي لحظهها و ثانيهها سرنوشت ساز است، تماس گرفتن با بيمارستانهاي ديگر آغاز ميشود. همراهان بيمار، موضوع را از هر جا استعلام ميكنند، كساني كه در آن سوي سيم سخن ميگويند، آنها هم ابتدا وزن بيمار را به كيلوگرم ميپرسند. و آنگاه راحت و روان و روشن ميگويند نميپذيريم. بيمار صد و ده كيلوگرم، دستگاه عكسبرداريمان را خراب ميكند.
ـــ نميپذيريد؟ حتي اگر وضعيّت به قول خودتان "اِمِرجنسي" باشد؟ بيمار در اغما باشد؟ سكته مغزي كرده باشد؟ در خطر مرگ باشد؟ نكند اين واژه خارجيِ امرجنسي را در نوشتار فارسياش جور ديگري قرائت ميكنيد؟!
ياد دكتر شريعتي زنده شد. ميگفت كتاب "سلمان پاك" را كه حاصل تحقيق "لويي ماسينيون" بود ترجمه كرده بودم. با علاقه و عقيده و عشق. آنگاه راستة بهارستان را در پيش گرفتم و به كتابفروشيهاي شاهآباد تهران مراجعه كردم. يكي از ناشران، نوشتة ترجمه شده را گرفت و به انتهاي دكان برد. پيشنهاد چاپ داده بودم. پيش رفتم تا ببينم چه ميكند. كاغذها را در ترازو گذاشت و كشيد و پس داد و گفت: صرف نميكند! گفتم پژوهش پر زحمت لويي ماسينيون است. گفت بله وزن كردم، صرف نميكند! با تعجب پرسيدم كتاب لويي صرف نميكند؟ لويي ماسينيون؟ و بلافاصله بي آنكه منتظر جواب بمانم، با احساس سرگيجه و دلپيچه، آن محلّ را ترك كردم.
البته ماجراي كتاب لويي ماسينيون با ماجراي دستگاه سيتياسكن فرق ميكند. لويي ماسينيون غير از سيتياسكن است. ميفهميم. امّا راستي را، در كشوري كه آوازه پيشرفت علمي و هستهاي و سلّولي و موشكي و ماهوارهاي دارد، شنيدن اين سخن كه دستگاه امآرآي و سيتياسكن بيمارِ كيلويي ميپذيرد، تعجّبآور است يا تعجبآور نيست؟ تعجّب ممنوع است يا تعّجب مشروع است؟
بايد شب و روز دعا كنيم كه گذارمان به بيمارستان نيفتد. ميدانيم؛ ميدانيم كه پزشكان و پرستاران فداكار هم داريم. ميدانيم كه بسياريشان، نمونههاي برجستة زحمت و رحمتاند. دست و دلشان را نيز ميبوسيم. ولي بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر از مسئول مربوط استدعا كنيد كه در تعويض لباسهاي كثيف شدهي بيمارِ به اغما افتاده كمك كند (كه براي همين كارها هم دوره ديده است) و او پرهيزكنان بگذرد و بگويد خودتان اين كار را بكنيد؟! بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر شنونده و گويندة اين مكالمه باشيم.
ـــ بيمار ميميرد. مگر نميگوييد در وضعيّت اورژانس حتّي ثانيه هم مهم است؟ مگر نميگوييد هر لحظه تأخير، احتمال ايست كامل قلبي و مرگ سلّولهاي مغزي را در پي دارد؟ آخر، نه اينكه پزشك و پرستار، پشت و پناه بيمار است؟ از لحظه ورود تاكنون چند ساعت سپري شده است. چند ساعت است كه بستري شدن و به "آي سي يو" بردن با تأخير مواجه شده است.
ــ اينجا همين است كه گفتيم. دستگاههاي ما بيشتر از اين كاربرد ندارند. دوست نداريد؟ ببريدش به جايي كه دوست داريد. بلندش كنيد ببريد به بيمارستان ديگري كه دستگاههاي سازگار با بيمار شما را داشته باشد. ما كاري غير از اين نميتوانيم بكنيم. نميتوانيم بپذيريم.
راستي را، بر ما و شما چه خواهد گذشت، اگر ناگزير شويم با دادوبيداد و فرياد و با دست به يقه شدن و روي به كتككاري آوردن، در پي حلّ و فصل بحران برآييم؟ و چه خواهد گذشت اگر سرانجام مجبور باشيم براي نجات احتمالي بيمار از مرگِ غير مقدّر، به تلفن زدن و آشنا پيدا كردن و رانت يافتن و رئيس جُستن و اينجا را به آنجا وصل كردن و از بالا به پايين توپ و تشر زدن متوسّل شويم، تا اگر به ضرب زر نتوانيم لااقل به ضرب زور بتوانيم آن به اغما رفتة در كما خفتة جان در گلو نهفته را به آيسي يو بكشانيم؟
آيا بايد اين قبيل اوضاع و احوال را چندان تاب آورد و در باب حلّ و فصل معضلات درماني موجود روزگار را چندان به تسامح و تساهل گذراند، تا عملاً جزوه قانون اساسي به دفترچه شعر تبديل شود و آنهمه فصول و اصول كه دربارهي بهداشت و درمان و بهبود و سلامت و سعادت رايگان تدوين شده است فقط بيتهايي از يك قصيدة غرّاي قانوني و مصرعهايي از يك غزل لطيف حقوقي پنداشته شود؟
بهتر است بگوييم: آي...اي صدا و سيما مان! خدايت خير دنيا و آخرت عنايت كناد، اگر ديگر از اين سريالهاي جذّاب و جادوييِ پرستاران و پزشكان خارجكي چيزي پخش نكني. مگر نميبينيد كه اين فيلمها صحنه دارد؟ مگر نميبينيد همين صحنههاست كه بيننده را پرتوقّع ميكند؟ و خيالباف؟ و خوشباور؟ و بعد وقتي گذارش به بيمارستان ميافتد، خيال ميكند دولتآباد هم براي خودش شهري شده است. و آنگاه هي پرتوقّعي و خيالبافي و خوشباوري نشان ميدهد و "خيال حوصلة بحر ميپزد دل من"، "چه هاست در سر اين قطرة محال انديش". مگر نميبينيد؟
اين است كه وقتي در بيمارستان ديگري، بيمار پاشكستهاي را ميبينيم كه برانكاردش را هل ميدهند و ول ميكنند و از بختِ تخت ناگهان آن بيمار به ديوار سخت اصابت ميكند و فرياد ميزند مَردم از درد مُردم و مرا مسكّن ميبايد و پرستار به تندي ميگويد داد نزن كه اگر بنا باشد ليلي به لالاي هر كسي بگذاريم ديگر كنترل بيمارستان را هم از دست خواهيم داد و لذا حداقل نيمساعت آن پاشكستة به خون نشسته بيمسكّن غريبانه مينالد، ناچار متوقّعانه و خيالبافانه و خوشباورانه به ياد صحنههاي سريال صدا و سيمامان ميافتيم و چيزي هم طلبكار ميشويم.
راستي را، بر شما چه خواهد گذشت اگر بدانيد بيماري كه پيكرِ در بستر افتادهاش را اينگونه با آمبولانس به "اورژانس" رساندهايد و اينگونه در دوا و درمانش درماندهايد، خودش نيز پزشك است!؟

روسر بنه به بالين!
روسر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن
كنسرت شجريان را در سال 87 نديدهام، اما در سال 84 ديدهام. شنونده و بينندهي ايراني با آثار او عالمي دارد و راز و رمزي. البته ما ايرانيها، شايد مثل ساير ملتها و شايد هم بيشتر و غليظ تر و غنيشدهتر از آنها، معمولاً براي خودمان در عوالم ذهن و معنا و ماوراء و اسطوره و خيال و فال و رمز و راز، سير و سياحتي داريم دلنشين و دلپذير.
استاد خرمشاهي حافظ پژوه نشان داده است كه جايگاه فال حافظ در ميان ما ايرانيان چيست و چگونه است؟ با دليل و بيدليل هميشه به هر حال نوعي از حرمت و حريمِ عالَم غيب را براي آن قائل بودهايم و هستيم. عالم پر راز و رمز موسيقي نيز چنين است. خصوصاً اگر عالمِ اين عالَم، ساز و آواز را بر سر تربت باطني حافظ و لِسعدي و مولانا بياورد و چنانكه حضرت لسانالغيب وعده فرموده است آنان را در دايرهي سماع به رقص روح وادارد.
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقصكنان برخيزم
شجريان، استادانه همين كار را ميكند. گمان نميكنم كه اگر مولانا و حافظ و سعدي در مراسم كنسرت او حضور داشته باشند، بتوانند فقط بشنوند و سكوت كنند و دامنكشان برگرد خويش به گردش درنيايند. خصوصاً حضرت جلالالدين محمد كه در اين داستان صاحب سابقهاي آشكار و آشناست و حداقل يكبار در بازار طلافروشان قونيّه با استماع سمفوني زرگران از "زبان زرگري" چيزي ديگر دريافت كرده و آنگاه چنان به جنبش برخاسته كه هرچه در دكان صلاحالدين زركوب بوده نثار شده است. سنفوني نمنم باران، از آواي "نَرمْ ـ نرمِ" چكّش هنرمندانهي زرسازان، آهسته آهسته برامد، بيرون آمد، اوج گرفت و كوه پولاد را مثل غبار زر، دستافشان و سرافشان كرد. به قول سعدي:
دوستان در هواي صحبت يار
زر فشانند و ما سرافشانيم
شبهاي انتشار خبر كنسرت در سال 84، بيژن و منيژه بارها اصرار كرده بودند: "پدر! براي ما بليط بگير". و احمد هر بار پاسخ داده بود: "شما كه بچههاي موسيقيِ پاپيد! شما را چه به سنّتيها؟ من هم كه حال و حوصلهي بليط خريدن و انتظار كشيدن را ندارم. نوارش را خواهيم ديد و خواهيم شنيد. به هر صورت قسمت نيست". ناگهان شبي از شبهاي شروع، صداي تلفن درآمد. همسايه بود. "چند عدد بليط خانوادگي خريدهام. ميدانم كه شما شخصاً قدرشناس موسيقي ملي ايراني. در اين كنسرت كسي بايد شركت كند كه شريك باشد، شيفته باشد. دو سه بليط هم براي شما در نظر گرفتهام."
احمد انديشيد: اين اولين راز و رمز. كنسرت نطلبيده، مراد است. چطور اين مرد به ياد ما بوده است؟ هيچكس نتوانست در برابر دعوت غيرمترقّبه مقاومت كند. خيابانِ ازدحام، درِ ورودي تالار وزارت كشور. گاه از چپ و گاه از راست، كسي ميگذشت كه زخمهاي بر كمانچه ميكشيد: "صد هزار تومان". بليط ده بيست هزار توماني را ميگفت. بازار سياه و پيشنهاد بيشرمانه، سالهاي سال بود كه مسبوق به سابقه بود؛ اما بيشتر در حوزهي اقتصاد. احمد خوشحال شده بود كه ميديد يكبار هم يا چند بار هم، اين بازار براي فرهنگ و هنر پديدآمده است.
تالار سرشار از موج جمعيت بود. استاد و همايون و كلهر و عليزاده در جايگاه آرام گرفته بودند. ديري نگذشت كه ـ سبحانالله! ـ از آنهمه آرامش، چنان ناآرامييي برخاست كه كرانه نميشناخت. كلهر و كمانچه درهم ميتنيدند. چنانكه گاه نميتوانستي تفكيك كني. و تميزدهي كه كلهر كدام است و كمانچه كدام؟ عليزاده و تار در سوي ديگر. پدر و پسر نيز. و سرانجام؟ آواز و ساز و ترانه و تصنيف، نه شور كه شورش برپا كرد. آرام، اما در دستگاه شورش!... و احمد ناگهان صداي سهراب سپهري را شنيد:
ـ دستي افشان!...
دستيافشان، تا ز سر انگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
احمد خود را در بازار قونيّه مييافت، در پي آن شيداي سر و دست افشان، كه حالا در كالبد زمان حلول كرده و از اين روزگار سر درآورده است. يادش آمد. اين شعر سهراب، از معدود شعرهايي بود كه او و دوستان دانشجويش سي سال پيشگاه در كوه ميخواندند و تلاش ميكردند تا كلمات را از سپهر سپيد سهرابِ شاعرانهاش به سپهر سرخ سهرابِ شاهنامه بكوچانند و به تالار تشريفاتي تفسيرهاي سياسي و پارتيزاني بكشانند!
ـ دستي افشان، تا ز سرانگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
ـ باشد كه به صد سوزن نور، شبِ ما را بكند روزن روزن
آواز پدر، آواز پسر. شعله شيدايي، هنور در اجاق جان احمد فرو نخفته بود كه باز هم ناگهان صداي آشنا، صداي آشناي ديگري، در فضاي تالار پيچيد. اين بار انگار محمدرضا نبود، جلالالدين محمّد بود. شجريان نبود، شمس بود. خراساني نبود، تبريزي بود. خراساني و تبريزي چنان درهم تنيده بود كه هيچ چشمي نميديد جز چهره عشق را و هيچ گوشي نميشنيد جز صداي عاشقانهي:
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
آهنگسازي شجريان در اينجا (و هم در آنجا: دستيافشان) معركه است. ابداً اغراق نيست اگر گفته شود انگار از ازل چنين آهنگي را براي چنين غزلي ساختهاند و در دل صاحبدل انداختهاند. كسي نفهميد چه شد. كسي نفهميد چه شد كه احمد ناگهان مثل ابر بهاري جاري شد. اشكهايش دامن دامن ميريخت و چشمهايش لحظه به لحظه سرخ و سرختر ميشد. گويي ماجراي "گراندهتل" و كنسرت عارف قزويني در سوگ كلنل محمدتقيخان پسيان تكرار شده بود. كنسرتي كه بسياري از شركتكنندگان در آن، ميدانستند منظور عارف از تصنيف "گريه كن كه گر، سيل خونگري، ثمر ندارد" چيست و كيست. اما اينجا، آن شب كسي نميدانست ماجرا كدام است؟ نيمهشب، بچهها از پدر پرسيدند. پاسخ نميداد. بامداد فردا گفت: نميدانم چرا ناگهان پردهاي در تالار خيالم آويخته شد. پدرم را ديدم كه مثل مولوي در واپسين شب عمر در بستر آخرين بيماري آرميده و من مثل پسر مولانا تا صبح بيدارم و تا صبح صدبار به اتاق او سر زدهام و او سرانجام خطاب به فرزندش اين غزل را ساز كرده است. اگر قصه مولانا و آخرين غزلش همين باشد و روايتش درست باشد، من آن را به بركت صداي شجريان در عالَم مكاشفه رؤيت كردم. پدر را بستريِ خانهيِ مولانا ديدم و خودم را پرستاري كه تا صبح با شمع ميسوخت.
... و ناگهان يك ماه پس از كنسرت شجريان، مكاشفهي آن شب براي احمد، در عالم واقعيّت، عين واقعيّت، رخ نشان داد. بهمن 84، پدر (عليرغم صحّت و سلامت پيشين) سر بر بالين نهاد. نيمهشب، احمد مثل هميشه به سراغ پدر رفت. نگاهشان درهم آميخت. "كنسرت، كنسرت". يادش آمد. مثل رعد شكست و مثل ابر گريست. پدر چندان توانا به تكلّم نبود. چشمهايش علت را ميپرسيد. احمد بياختيار، اشك و آواز را پيوند داد. حالا بيژن و منيژه هم آواز او را شگفتزده ميشنيدند:
ـ رو سر بنه به بالين، رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن. ترك من خراب شبگرد مبتلا كن، آ... ه، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!
... آيا راز و رمزي بود در آن كنسرت؟ يا ما ملّتي هستيم خيالپرور؟ مثل حافظ كه گفت:
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه از خيال تو خاكم شود عبيرآميز
codex26x
page03







